پارت2
بعد صبحونه رفتم حموم و یه دوش گرفتم
خستگی دیشب از تنم رفت..
مادر سپهر و حتی خود سپهر از این وصلت ناراضی بودن حتی من و مادر جون...
پدر سپهرم دل خوشی نداشت از این وصلت...
در خونه رو خواستم باز کنم دیدم قفله..
غم بزرگی تو دلم نشست
آره زندگی من این بود..
از اولم قرار نبود رنگ خوشبختی ببینم...
سپهر شرط گذاشته بود
1 خانوادم رو نمیدیدم
2 حق طلاق با خودش بود
3 حق ندارم بدون اجازه خودش کاری انجام بدم
یکی نبود بگه آخه بی انصاف برادر توام برادر منو کشت...
چرا من نباید طلبکار باشم؟
دلم برای عزیز جون تنگ میشد..
دلم برای خونمون تنگ میشد...
از وقتی این اتفاق افتاده بود هیچ یک از قوم و خویشا یک سر به ما نزدن همه پشت ما پچ پچ میکردن و باما دشمن شده بودن
اما به این وصلت دیدم دیشب همشون خوشحال بودن
یه عده ام ناراحت...
دیگه تصمیم گرفتم فکر نکنم
به هیچ چیز و هیچ کس..
دلم میخواست فقط زندگی شومی که در انتظارم بود رو ادامه بدم همین..
داشتم سیب زمینی سرخ میکردم که یادم افتاد سپهر معشوق داشت.. سپهر دوست دختر داشت... خودم دیده بودم
با درست کردن قیمه اینقدر سرگرم شدم که به هیچ چیز فکر نکنم..
دوباره بعد درست کردن غذا تصمیم گرفتم برم حموم
بعد حموم تیشرت قرمز که روش زرافه بود پوشیدم با شلوارک قرمز تا زانو
موهامو باز گذاشتم و یه تل زدم
داشتم غذا میخوردم که در با کلید باز شد
و قامت سپهر رو دیدم که اومد داخل
پیراهن مشکی و شلوار سورمه ای پوشیده بود روپوش کارش دستش بود که بدون توجه بهم پرتش کرد رو مبل و رفت سمت اتاقش
شونه ای بالا انداختم منم بی توجه بهش غذامو میخوردم
بعد غذا ظرفا رو شستم و نشستم رو مبل تی وی رو روشن کردم
فیلم و سریال های مسخره..
تی وی رو خاموش کردم و خواستم پا شم برم تو اتاقم که دیدم سپهر اومد
آروم بهش سلام کردم که سرشو تکون داد و رفت تو آشپزخونه : ناهار چی داریم / دلم میخواست بگم کوفت و زهر مار اما با یاد آوری وضعیتم آروم گفتم : قیمه / بیا برام بکش / چند لحظه نگاش کردم و بعد رفتم سمت آشپزخونه
غذا رو گرم کردم و براش کشیدم اونم نشست انگار عصبی بود
اولین قاشق رو خورد که زد زیر بشقاب و گفت : اندازه یه حیوونم کاری بلد نیستی انجام بدی این چیه آوردی کوفت کنم / دلم میخواست داد بزنم حیوون تویی نه من
اما باز خونسردی خودمو حفظ کردم و گفتم : مجبورت نکردم بخوری
نگاه نفرت انگیزی بهم کرد و پا شد رفت تو اتاقش
ظرف و غذا رو جمع کردم
لیاقت نداری بدبخت
منم رفتم توی اتاقم
نگاهی به خودم تو آیینه کردم
چشمام عسلی بود پوستم سفید موهام قهوه ای بینی و لبای کوچیک صورت گرد
قد 157 و وزنم 48
سپهر چشم و ابرو مشکی بود لب و بینی متوسط و قد 186 وزنشو نمیدونستم
رو تخت دراز کشیدم که در اتاقو یهو باز کرد با تعجب نگاش کردم اینبار واقعا عصبی شدم از این کار بدم میومد احترام به حریم من نمیذاشت
با عصبانیت گفتم طویله نیست در اتاقو اینجوری باز میکنی
پوزخندی زد و گفت : خونه خودمه هر جور دوست دارم در اتاقمو باز میکنم / ولی این اتاق منه الان، شاید تو اتاقم خواستم راحت بپوشم خوشم نمیاد چشمای چشم چرونت منو ببینه حق نداری از این به بعد اینکار کنی فهمیدی آقای پناهی؟! / دوباره پوزخندی زد و گفت : متاسفم. ولی توام زنمی هر طور دلم میخواد نگات میکنم / عصبی داشتم نگاش میکردم که خونسرد گفت : این روپوش کارمو بیا بشور شب شیفت دارم / سیاهه/ چی/ نوکر بابات / توام همچین سفید نیستی / برو بمیر ازت متنفرم / درو محکم بست و رفت