چشمانت را بستم و در آن سوی پلکها، دنیایی تازه ساختم؛ جایی که واژهها بیصدا جاری میشوند و زمان در نگاهت مکث میکند. در این خلوت بیکران، من و تو و سکوتی که با ضربان قلبمان آواز میخواند. هر نفس، پیوندی تازه است میان دو روحی که پیش از این، در خوابی دور هم را لمس کردهاند.
برگهای تقویم را ورق میزنم و در میانشان، تنها ردِّ انگشتان تو را میجویم؛ گویی تقدیر، تمام فصول را به انتظار آغوشت آراسته است. با تو، حتی سایهها هم روشنند و شب، چادری از ستارههای نرم است که بر قامت عشقمان آویختهاند.
بگذار در گوشِ باد زمزمه کنم: تو نه فقط عشق منی، که معنیِ تمامِ شعرهایی هستی که هرگز سروده نشدند. در این بازهٔ بیپایانِ بودن، تنها خواهش من این است که دستت را در دستانم بگذاری و با هم، از میان واژهها عبور کنیم، تا برسیم به آن نقطهٔ نخستینِ آفرینش؛ جایی که من، تنها برای «تو» نفس کشیدم.