پدرم گذاشت رفت وقتی کلاس اول بودم
مادرم هم منو مهم نمیدونست نمیتونستم باهاش حرف بزنم اصلا زیاد حرف میزدم باهام دعوا میکرد که میگفتم همینجوری باشه ازش گله نکنم چیزی نخوام بهتره وگرنه باهام بد میشه ازم دور میشه
سه تا خواهر بزرگتر دارم که وقتی نیازمو میگفتم میگفتن ما آوردیم تو خوردی و فلان اصلا حق نداشتم شاد باشم نیازمو بگم ابراز وجود کنم با اینکه عاشق تحسین شدن و دیده شدن و دوست داشته شدن هستم یه عمر مث روح زندگی کردم اگه چیزی گفتم زدن تو پرم زندگی کردن بلد نشدم
الان بزرگ شدم سرکار رفتم مستقلم شوهر کردم یه ساله عقدم بازم زورشون بهم نرسه اذیتم میکنن مثلاً خواهرم میگفت سیمکارتت رو همین الان دربیار یه روز برای من بوده و... شوهرم رو نمیخواستم خودشون گفتن خوبه زنش شدم بعدش اومدم گفتم طلاق و بهونه گیری کردم الانم که میگم میخوام زندگی کنم میگن تو غلط میکنی
بچهها جون ندارم خستم
چیکار کنم
برم سر زندگیم شوهرم رو که الان دوست دارم اونم دوسم داره یه جوری زندگی کنیم دوتایی از این وضعیت بهتره بخدا حس و حال طلاق و بعد طلاق و ازدواج مجدد ندارم و نمیکشم با این خستگی چیکار کنم