
رفاقت، قصهای بود که از نیمه شنیدم
تمامِ شد، چون آفتابِ عمرِ دیروز ندیدم
خنجر از پشتِ شما، در قلبِ من جا خوش کرد
از شما که چشمِ یاری داشتم، این بادِ غم درو کرد
دیگر نیست تابِ ماندن، نیست شوقِ دیدنِ روز
کاش میشد پلک بر هم زد، شوم ناپدید، چون دود
این جهان، زندانِ تاریکیست، بیسو، بیپناه
دور از چشمِ شما، آرام گیرم، در دلِ این چاه🕳🪦