هنوزم جای زخم و کبودی هامو نگاه میکنم گریه میکنم تا قبل شش سالگی منم عین بچه های دیگه بودم عادی زندگی میکردم تا اینکه داداشم بدنیا اومد هی محبت مادرم به من و خواهرام کم و کمتر شد حالا بعضی ها میگن خب بچه بوده گناه داره ولی نه حداقل مادر باید یک درصد موقعی که بچه جدید دنیا میاد به بقیه بچه هاش محبت کنه البته که مامانم پسر دوست داشت حالا حداقل یه آب و غذایی داشتیم پولم داشتیم بقیش به درک توی ۱۱ سالگی مامان و بابام روی شیطانیشون رو شد ما ازون خانواده پولدارا بودیم که تو بالا شهر زندگی میکردیم و دقیقا اول مهر منو خواهرام رو تو خونه زندانی کردن تنها جایی که میتونستیم بریم مدرسه بود مارو اصلا آدم حساب نمیکردن عین فقیرا کرده بدونمون همه جا توی خونه حواسشون بود که باید درس بخونیم سرمون رو برنداریم از رو کتاب روزی یه قاشق فقط برنج میخوردیم و تنها چیزی که محدودیت نداشت آب بود.کتک میخوردیم شکنجه شدیم مامانم ناخوناش تیز بود فرو میکرد تو پوستمون حتی بخیه نیاز داشتیم که تو مدرسه برامون زدن حتی بابام چند بار اون بخیه هارو دید و با چاقو پاره کرد تنها کسی که نجاتمون میداد مامانبزرگم بود که موقعی که میومد خونمون بهمون مخفیانه یکم غذا میداد.خلاصه هرچی شکنجه و کوفت و زهرمار بود تا ۱۴ سالگی ادامه داشت تا اینکه من یه روز هرسم اومد و با خواهرام از خونه فرار کردیم با چندتا از رفیقامون و رفتیم مرکز شهر بدبختی کشیدیم کار میکردیم شب تو مسافرخونه میخوابیدیم تا اینکه خونه گرفتیم من چیزی که نگفتم این بود که مامان و بابام دست گذاشتن رو قرآن گفتم الهی بدبخت شین دوستون نداریم من یک سال بعد کم کم وضع زندگیم بهتر شد تا اینکه توی ۱۷ سالگی مامان بابام منو دیدن و برداشتنم و با کسی که دوستش نداشتم مجبورم کرد ازدواج کنم من اون مردم دوستش نداشتم یا براش غذا درست نمیکردن یا اگه درست میکردم توش سوسک و مورچه میریختم مرده رو کتک میزدم تهدیدش میکردم تا اینکه اول مهر نذاشت برم مدرسه به پسرداییم زنگ زدم که بیاد مرده رو بیهوش کردیم طلاقش دادم و اسمش رو ازتو شناسنامم پاک کردم.چیزی که نگفتم این بود که من بعد ۱۴سالگی افسردگی و دوقطبی شدید گرفتم چند بار خودکشی کردم ولی زنده موندم هنوزم افسرده و درمان نشدم.زندگیم خوب پیش میرفت تا منظورم نزدیک شد پول کتاب کنکور نداشتم ۲سال درس خوندم برای کتاب کنکور میرفتم سالن زیبایی کاشت ناخن انجام میدادم میکاپ انحام میدادم مو رنگ میکرد رفته بودم تو یه رستوران سرآشپزی کردم تا درس بخونم و دانشگاه فرهنگیان رشته آموزش ابتدایی قبول شدم ۲سالش که کرونا بود آنلاین بود تو سال ۱۳۹۹ استخدام شدم و هنوزم معلم هستم تو رند ترین روز با پسرداییم ازدواج کردم و ۱۴۰۱ یک دوقلو دختر و سال بعدش دوقلو پسر الانم که دارم براتو تایپیک مینویسم و اینکه من توسال های شکنجه اونقدر سرما خوردم منو نبردن دکتر که آسم گرفتم و من از شدت افسردگی یکی از تتو هایی که دارم نقطه ویرگول هست که معنیش اینه که میخوای تمومش کنی ولی داری ادامه میدی بعدیش هم مال یک انیمه هست اسمش رو یادم نمیاد ولی این تو انیمه نماد کسایی که از بچگیشون محکوم به مرگ بودن و شکنجه شدن ومن واقعا دلم پر بود اینهمه چیز نوشتم شرمنده اگه حوصلتون سر رفت ولی نیاز دارم یکی دلداریم بده
به بچه م فکرمیکنم،به حس بارداری ، حس شیر دادن به یه تیکه از وجودخودت و عشقت ، حس نفس کشیدن های ریز ریزش تو بغلم خیلی اوقات تو درونم حمل میکنم . با خودم میگم خدایا میشه من بچه خودم رو ببینم! 🌷 دوستان گلم این امضای من بود سالها ...بعد معجزه خدا رو دیدم دلتون خواست سر بزنید به تاپیک خاطره زایمانم ...امیدوارم خدا به هر کس دلش میخواد به حکمت و مصلحت خودش ببخشه...🥰 برای شفا و سلامتی پسرم دعا کنید لطفا سپاس❤️https://www.ninisite.com/discussion/topic/7503866/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86?page=1
مرده رو طلاق دادی؟ اون باید تورو طلاق بده بعدشم پدر و مادر هرچقدر پسر دوست باشن که نمیان به باهاشون چاقو بزنن یا غذا ندن بدون غذا نمیمردید؟ چه داستان آبکی بود بعدم کتک مرده میزدی کمکت نمیزد یا زنگ نمیزد به پدر و مادرت تویه غذاش مورچه میرختی هیچی نمیگفت؟
تازه مرده بهت دست نزد منظورم اینکه... چون فقط موقعی میتونی. شناسنامه جدید و بدون اسم طرف بگیری که بکارت داشته باشی چه داستان چرتی فکر کن 15 16 سالت باشه