خشم، در رگهای من جاریست، چون زهرِ سیاه
دلشکسته، غرقِ در تکرارِ این سوز و گداز
اعتمادی که به بازی گرفته شد، به لبخندی دروغ
ماندهام در بهتِ این ویرانیِ تباه
بیزارم که باورهایِ من را سوختی
از خودم بیزارتر که... ساده بودم، گاهگاه
هرچه در من بود، در پایِ تو خاکستر شد و
حسِ پوچی میکِشد در سینه، در این مرداب
نیست غیر از این سکوت هیچ امید و راهی
خشمِ من آتشفشانیست در این شامِ تباه