سقفِ آوارِ سکوت است و شبِ بیپایان
اعتمادی که فرو ریخت میانِ طوفان
دروغ، در تار و پودِ لحظههایم تنیده
و خیانت، که شد خنجرِ دستِ جانان
دیگر از هیچ طلوعی، انتظاری ندارم
که افق، سرد و تهی گشته در این ویران
خسته از پرسشِ «چرا؟» در پیِ هیچ
خسته از بودنِ خود، در این بزمِ کدران
عمر، در حسرتِ یک پنجرهیِ روشن، سوخت
ماند تنها، غباری از من در پسِ این زندان
هیچ امیدی نیست، که فردا بهتر باشد
این قطارِ سیاه، ایستاده در درهیِ پایان