۶ماه پیگیرم بود و خاستگاریم میومد تا قبول کردم باهاش حرف بزنم
بعد یه مدت حرف زدیم.خانواده ها هم در جریان بودن
من دیگه اونو نامزد خودم میدیدم ولی دیگه قدم جلو نمیذاشت و رسمیش نمیکرد
منم چون تحت فشار خانواده بودم و هی میگفتن باید ازدواج کنی قبولش کردم...یعنی حس دوس داشتن عمیقی به پسره نداشتم
خلاصه نمیومد جلو
منم همه فکر و ذککرم شده بود اون ک چشه چرا رسمیش نمیکنه...
چند روز ازش خبر نداشتم و جواب تلفنمو نداد
منم بیخیالش شدم
یه مدت بعد دوباره اومد ب التماس کردن من دیگه محل سگ بهش نذاشتم
هر چی گفت یه اشاره کن تا به بابام بگم زنگ بزنه و قرار خاستگاری
گفت شرایطم اون موقع ک جواب ندادم اوکی نبود و یه مشت دروغ تحویلم میداد
بهش گفتم برو گمشو
دلمممم خنک شد
الان یادم اومد دوباره حرص خوردم