تازه عروس بودم از شوهرم خیانت دیدم خیلی بد بود قابل بخشش نبود اما باردار بودم به غلط کردن افتاد بخاطر بچه موندم از اخرین بار ۸ سال گذشته چیزی ازش ندیدم اما به شدت از جلو چشمم افتاده اگه کل کشور بنامم کنه ازش خوشم نمیاد بچم مدرسه میره شرایط جدایی ندارم ولی وقتی بحثی پیش میاد بد دهنی میکنه منم تو روش میزنم چه غلطی کرده میگم من هرچیم بد باشم مثل تو کثیف نیستم
حالم از خودش و زندگی که برام ساخته به هم میخوره شب وروز ندارم از بس به روزای گذشته و خاطرات تلخ فکر میکنم
الان دوروزه قهریم دریغ از یه محبت یه شاخه گل هیچی دلم شکسته من این همه نفرین میکنم چرا خدا نمیشنوه و نمیبینه؟