2789
عنوان

جهانِ شب

1 بازدید | 8 پست

یکم؛ فیش!


میگه باید فیشو سریع کند؛ این آرش احمق بود که اینقدر طولش داد!

آدم که اینقدر این داستانا رو کِش نمیده، فوقش یه بار و بعد تمام.

از آینه ی آرایشگاه نگاهش میکنم.

یه پسر حدود ۲۰.۲۱ ساله، با موها و ریشای طلایی، یه انگشتر بزرگ توی انگشت کوچیک دست راستش، چند تا تتو روی ساعد و مچ دست چپش و یه زنجیر کلفت هم دور گردنش.

در حالی که داره روی ریش مشتریشو سایه میندازه، میگه میدونی داداش؛ من خودمم بچه پیغمبر نیستم، خودمم چند بار با زن متاهل از این حرکتا زدم، ولی بچه زرنگم بلدم چجوری زود تمومش کنم که داستان نشه.

وسط حرفاش چشمش میخوره به من و میگه؛ مهندس ببخشید الان تموم میشه میام کار شما رو انجام میدم.


دوم؛ آرش.


ازش میخوام دور موهامو بیش از حد سفید نکنه.

بعد با یه صدای نسبتاً آروم ازش میپرسم، راستی آقا آرش کجاست، نمیبینمش.

میگه رفته مسافرت مهندس!

باز میپرسم مشکلی براش پیش اومده؟

یکم هول میشه.

میگه نه داداش چه مشکلی، مسافرته دیگه.

گفتم آخه سه هفته ی پیش داخل ساختمون دادگستری، رو به روی یکی از شعبات کیفری دادگاه تجدید نظر استان دیدمش.

هیچی نمیگه.

بعد چند دقیقه با صدای آروم میگه، دستبند دستش بود؟

گفتم نه؛ من چیزی ندیدم.

گفت با یه زن متاهل گرفتنش، مثل این که شوهره زنه فهمیده و یه مدت زیر نظر گرفتتشون و....

گفتم آرش مگه خودش زن و بچه نداشت؟

گفت چرا، ولی خب دیگه.........

بعد چند دقیقه میپرسه، شما خودت اون جا پرونده داشتی؟

گفتم نه؛ من به واسطه شغلم اون جا رفت و آمد دارم.

یهو انگار یاد حرفای چند دقیقه قبل خودش میفته که بچه پیغمبر نبوده و دستی بر آتش داشته!

گفت البته منم خیلی از این کاراش بدم میاد! صد بار گفتم زن متاهل خط قرمزه، کارما داره، نکن داداش، حرف تو سرش نمیره که!

یکم نگاش میکنم و در جواب حرفاش فقط سر تکون میدم، که احتمالاً معنیشو خودش بهتر متوجه میشه.


سوم؛ جهانِ شب.


بابا بهم میگه شبا زودتر بیا خونه.

جدیدا تا زمانی که ابلاغم بیاد به صورت موقت به عنوان صندوقدار و مدیر داخلی یه رستوران مشغول به کار شدم.

شبا حدود ساعت ۱۲:۳۰ تعطیل میشم.

اینقدر لهم که فقط میخوام زودتر خودمو به اولین ماشین برسونم و بیام خونه بخوابم.

تو حال و هوای خودمم و دارم به برنامه های فردا فکر میکنم.

یه دختر با سرعت از کنارم رد میشه و میخوره تو درخت.

صدای جیغ و خنده هاش بلند تر از قبل میشه.

دوست پسرش از پشت بغلش میکنه و داد میزنه عاااشقتممممم.

دختره با جیغ و خنده میگه وای علی گفتم نذار زیاد بخورم امشب.

علی میگه من که گفتم عشقم، تا وقتی با خودمی، هر چقدر دوست داشتی بخور، خودم مواظبتم.

به علی نگاه میکنم.

یه پسر ۱۸_۲۰ ساله.

موهای ژل زده.

ریشا و ابروهای تیغ خورده.

یه لباس گرون قیمت خوشگل.

از اون شبای مهتابی که دوست نداری تموم شه.

از اون لحظه هایی که با خودت فکر میکنی خوشبخت ترین زوج دنیایید و قراره به همه دنیا ثابت کنید عشق شما تا ابد موندگاره.

فقط حیف که زور واقعیت از زور ما آدما همیشه بیشتر بوده.

از خودم میپرسم، چطور میشه یه پسر، دختری که دوست داره رو مست تا این وقت شب وسط خیابون نگه داره و بعد ادعا کنه میتونه مواظبش باشه؟

به ربطِ علی امروز با آرش فردا فکر میکنم.

به پسر بی مسئولیت و بی فکر امروز و مرده زن و بچه داره فردا که جلوی دادگاه به جرم خیانت ایستاده.

به دختر عاشق امروز، که با خیال راحت به شونه های محکم علی تکیه داده بود و به خاطر بودن باهاش احتمالاً هزار تا دروغ به خانوادش گفته بود و تمام آیندشو در کنارش تصور کرده بود و زنی که حالا با دو تا بچه و چشمای گریون باید منتظر شوهرش باشه تا از دادگاه بیرون بیاد.

از سرخوش ترین و خوشبخت ترین دختر و پسر عاشق دنیا، تا غمگین ترین و پشیمون ترین شدن، انگار فقط چند قدم فاصله بود.

یک قدم انکار.

یک قدم بی فکری.

یک قدم........


ادامه در کامنت اول.......


هر چیزی که طلا باشد برق نمیزند؛ همه کسانی که سرگردان هستند گم نشده اند؛ چیزهای قدیمی که نیرومند باشند از ریخت نمی افتند؛ یخبندان به ریشه های عمیق نمیرسد.

آخر؛ فتحی.


حدود چهار پنج ساله این جا مشغوله.

نه سیکس پک داره، نه تتو داره، نه پیرسینگ.

قدش حدود ۱.۶۸ تا ۱.۷۰.

بعضی وقتا به زور فرصت میکنه بره آرایشگاه و ریشاشو مرتب کنه.

زیاد اهل حرف زدن نیست.

پریروز شده بود ۲۲ سالش و مدیر مجموعه براش یه کیک کوچیک گرفته بود و دور هم براش تولد گرفتیم.

فتحی هم خرج خودشو در میاره، هم کمک خرج پدرش.

خیلی وقتا دو تا سالنو تنهایی میچرخونه.

جدیداً کلاسا و دوره های حسابداری هم شرکت میکنه.

بچه ها تعریف میکردن اینقدر کار میکنه یه بار که مرخصی هم بوده و مونده بود خونه، ساعت هفت صبح یهویی سراسیمه از خواب پریده و با سینی رفته سمت آشپزخونه که غذای مشتری رو ببره!

بهم میگه آقای رضایی بعضی شبا با همه ی وجود دوست دارم بعد از کار همین خیابون جلوی رستورانو بگیرم و برم تو یه کوهی جنگلی بیابونی خودمو گم و گور کنم!

بعضی وقتا حسرتو تو چشماش میبینم، وقتی یه پسر همسن خودش دست یه دختر زیبا رو گرفته و اندازه نصف حقوق یک ماهش غذا سفارش میده و فتحی باید براشون غذا رو ببره سر میز و خم و راست شه.

یه روز که خیلی شلوغ بودیم، یکی از همین پسرای کم سن و سال که با رلش اومده بود، صداش میکنه و ازش میپرسه شما سیب زمینی سرخ کرده دارید؟ فتحی هم میگه نه! ولی چسبیده به اینجا یه فست فودی هست که میتونید از اون جا تهیه کنید.

پسره میگه خودت برو برام بگیر بیار.

فتحی هم بدون هماهنگی با من و به خاطر این که مشتری ناراضی نباشه، با کارت خودش رفته بود سیب زمینی سرخ کرده براشون گرفته بود آورده بود.

از پشت صندوق صدای پر از تمسخر پسره رو میشنیدم که داشت میگفت رفتی سیب زمینی بکاری بیاری برامون؟ ما غذامون تموم شد، الان دیگه این سیب زمینی رو میخوام چیکار کنم؟

بردار مال خودت، من پول اینو حساب نمیکنم!

فتحی وقتی استرس میگیره یکم زبونش میگیره؛ اینو توی این مدت متوجه شده بودم.

در حالی که یکم لکنت گرفته، میگه عیبی نداره آقا، خودم برش میدارم.

خودمو میزنم به نشنیدن و صبر میکنم تا برای پرداخت صورت حسابشون بیان سمت صندوق.

به پسره میگم حساب شما شده 4.400.

329تومان هم سیب زمینی داشتید که جمعاً میشه 4.729

گفت من که گفتم پول سیب زمینیو نمیدم، رفته رفته آخره غذای ما سیب زمینی رو آورده، دیگه اون موقع میخوام چیکار کنم؟

گفتم زمان آماده شدن سیب زمینی که مربوط به ما نیست، شما خودتم میرفتی اون جا سفارش میدادی، همینقدر معطل میشدی.

بعدشم سالن دار ما خودش داوطلبانه به شما گفت بره سیب زمینی بگیره یا شما ازش خواسته بودید؟

گفت من خواستم، ولی پول زور نمیدم، فقط همون 4.400 پول غذا رو میدم.

فتحی میاد جلو و میگه آقای رضایی عیبی نداره، من خودم اصلاً هوس سیب زمینی کرده بودم.

ریموت درو بر میدارم و درو میبندم.

به پسره میگم صورتحساب شما شده اینقدر، یا پرداخت میکنی یا میمونی این جا تا مدیر مجموعه بیاد تصمیم بگیره.

دوست دخترش میگه این گدا گشنه بازیا چیه واسه ۳۰۰ تومان؟

بعد رو به دوست پسرش میگه بده پولشو زودتر بریم من دیرم شده.

خلاصه پسره با اکراه پولو پرداخت میکنه و میره.

فتحی از همیشه بیشتر تو خودشه.

با خودم میگم یه آدم چقدر میتونه حقیر باشه که با شکستن غرور پسری مثل فتحی، احساس قدرت و پیروزی کنه.

من به فتحی و فتحی ها فکر میکنم.

فتحی هایی که احتمالاً هیچ وقت لا به لای پستای رنگی اینستاگرام پیداشون نمیشه.

هیچ وقت توجه ها رو جلب نمیکنن.

اهل گل و مشروب و عرق و مهمونی های جور وا جور نیستن.

پول پدرشون تو جیبشون نیست.

سرعت پیشرفتشون هم خیلی کنده.

ولی هیچ وقت وسط پیچ و خمای زندگی ولت نمیکنن به حال خودت.

وسط زندگی با دو تا بچه لازم نیست نگران این باشی که الان فیششون توی کدوم پریزه و کدوم دادگاه پاسگاه باید دنبالشون باشی.

پول لازمه، اگه کنارش قد و قیافه و اندام و استایل و.... باشه هم که خب خیلی بهترم میشه.

اما همه ی اینا بدون در نظر گرفتن میزان [ امن ] بودن و مسئولیت پذیر بودن و اخلاق طرف مقابل، چیزی جز خروار خروار پشیمونی به دنبال نداره.



هر چیزی که طلا باشد برق نمیزند؛ همه کسانی که سرگردان هستند گم نشده اند؛ چیزهای قدیمی که نیرومند باشند از ریخت نمی افتند؛ یخبندان به ریشه های عمیق نمیرسد.

نی‌نی سایتی‌های عزیز


دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟


توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...


به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷   مشاهده: 



اوووه چقد طولانی


کاش میتونستم باهات مخالفت کنم....

ولی واقعاً طولانیه!😂

هر چیزی که طلا باشد برق نمیزند؛ همه کسانی که سرگردان هستند گم نشده اند؛ چیزهای قدیمی که نیرومند باشند از ریخت نمی افتند؛ یخبندان به ریشه های عمیق نمیرسد.

پویا خیلی زیاد بود خلاصه بنویس


راستش من متن هام معمولاً یکم طولانی.

ولی چشم، از سری بعد اگر قرار شد بنویسم حتماً تلاش میکنم خلاصه تر باشه(:

هر چیزی که طلا باشد برق نمیزند؛ همه کسانی که سرگردان هستند گم نشده اند؛ چیزهای قدیمی که نیرومند باشند از ریخت نمی افتند؛ یخبندان به ریشه های عمیق نمیرسد.

آفرین ب صداقتت


🙏🙂

هر چیزی که طلا باشد برق نمیزند؛ همه کسانی که سرگردان هستند گم نشده اند؛ چیزهای قدیمی که نیرومند باشند از ریخت نمی افتند؛ یخبندان به ریشه های عمیق نمیرسد.

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز