آخر؛ فتحی.
حدود چهار پنج ساله این جا مشغوله.
نه سیکس پک داره، نه تتو داره، نه پیرسینگ.
قدش حدود ۱.۶۸ تا ۱.۷۰.
بعضی وقتا به زور فرصت میکنه بره آرایشگاه و ریشاشو مرتب کنه.
زیاد اهل حرف زدن نیست.
پریروز شده بود ۲۲ سالش و مدیر مجموعه براش یه کیک کوچیک گرفته بود و دور هم براش تولد گرفتیم.
فتحی هم خرج خودشو در میاره، هم کمک خرج پدرش.
خیلی وقتا دو تا سالنو تنهایی میچرخونه.
جدیداً کلاسا و دوره های حسابداری هم شرکت میکنه.
بچه ها تعریف میکردن اینقدر کار میکنه یه بار که مرخصی هم بوده و مونده بود خونه، ساعت هفت صبح یهویی سراسیمه از خواب پریده و با سینی رفته سمت آشپزخونه که غذای مشتری رو ببره!
بهم میگه آقای رضایی بعضی شبا با همه ی وجود دوست دارم بعد از کار همین خیابون جلوی رستورانو بگیرم و برم تو یه کوهی جنگلی بیابونی خودمو گم و گور کنم!
بعضی وقتا حسرتو تو چشماش میبینم، وقتی یه پسر همسن خودش دست یه دختر زیبا رو گرفته و اندازه نصف حقوق یک ماهش غذا سفارش میده و فتحی باید براشون غذا رو ببره سر میز و خم و راست شه.
یه روز که خیلی شلوغ بودیم، یکی از همین پسرای کم سن و سال که با رلش اومده بود، صداش میکنه و ازش میپرسه شما سیب زمینی سرخ کرده دارید؟ فتحی هم میگه نه! ولی چسبیده به اینجا یه فست فودی هست که میتونید از اون جا تهیه کنید.
پسره میگه خودت برو برام بگیر بیار.
فتحی هم بدون هماهنگی با من و به خاطر این که مشتری ناراضی نباشه، با کارت خودش رفته بود سیب زمینی سرخ کرده براشون گرفته بود آورده بود.
از پشت صندوق صدای پر از تمسخر پسره رو میشنیدم که داشت میگفت رفتی سیب زمینی بکاری بیاری برامون؟ ما غذامون تموم شد، الان دیگه این سیب زمینی رو میخوام چیکار کنم؟
بردار مال خودت، من پول اینو حساب نمیکنم!
فتحی وقتی استرس میگیره یکم زبونش میگیره؛ اینو توی این مدت متوجه شده بودم.
در حالی که یکم لکنت گرفته، میگه عیبی نداره آقا، خودم برش میدارم.
خودمو میزنم به نشنیدن و صبر میکنم تا برای پرداخت صورت حسابشون بیان سمت صندوق.
به پسره میگم حساب شما شده 4.400.
329تومان هم سیب زمینی داشتید که جمعاً میشه 4.729
گفت من که گفتم پول سیب زمینیو نمیدم، رفته رفته آخره غذای ما سیب زمینی رو آورده، دیگه اون موقع میخوام چیکار کنم؟
گفتم زمان آماده شدن سیب زمینی که مربوط به ما نیست، شما خودتم میرفتی اون جا سفارش میدادی، همینقدر معطل میشدی.
بعدشم سالن دار ما خودش داوطلبانه به شما گفت بره سیب زمینی بگیره یا شما ازش خواسته بودید؟
گفت من خواستم، ولی پول زور نمیدم، فقط همون 4.400 پول غذا رو میدم.
فتحی میاد جلو و میگه آقای رضایی عیبی نداره، من خودم اصلاً هوس سیب زمینی کرده بودم.
ریموت درو بر میدارم و درو میبندم.
به پسره میگم صورتحساب شما شده اینقدر، یا پرداخت میکنی یا میمونی این جا تا مدیر مجموعه بیاد تصمیم بگیره.
دوست دخترش میگه این گدا گشنه بازیا چیه واسه ۳۰۰ تومان؟
بعد رو به دوست پسرش میگه بده پولشو زودتر بریم من دیرم شده.
خلاصه پسره با اکراه پولو پرداخت میکنه و میره.
فتحی از همیشه بیشتر تو خودشه.
با خودم میگم یه آدم چقدر میتونه حقیر باشه که با شکستن غرور پسری مثل فتحی، احساس قدرت و پیروزی کنه.
من به فتحی و فتحی ها فکر میکنم.
فتحی هایی که احتمالاً هیچ وقت لا به لای پستای رنگی اینستاگرام پیداشون نمیشه.
هیچ وقت توجه ها رو جلب نمیکنن.
اهل گل و مشروب و عرق و مهمونی های جور وا جور نیستن.
پول پدرشون تو جیبشون نیست.
سرعت پیشرفتشون هم خیلی کنده.
ولی هیچ وقت وسط پیچ و خمای زندگی ولت نمیکنن به حال خودت.
وسط زندگی با دو تا بچه لازم نیست نگران این باشی که الان فیششون توی کدوم پریزه و کدوم دادگاه پاسگاه باید دنبالشون باشی.
پول لازمه، اگه کنارش قد و قیافه و اندام و استایل و.... باشه هم که خب خیلی بهترم میشه.
اما همه ی اینا بدون در نظر گرفتن میزان [ امن ] بودن و مسئولیت پذیر بودن و اخلاق طرف مقابل، چیزی جز خروار خروار پشیمونی به دنبال نداره.