مامانم دیوونم کرده افرسردم از دستش همش میخوابم ک روز شبم بگذره هیچ جا نمیرم با دوستام قطع رابطه کردم
همش تهمت و حرفای خیلی زشت و رکیک میزنه ک واسه دخترای خیابونیم زیادیه چ برسه ب منی ک واقعا سرم تو لاک خودمه مذهبیه و فکمیکنه هرکی مخالف اون فکر کنه شیطانه از دستش دیگ ب هیچی اعتقاد ندارم همش میگ تو صگ بی نمازی در صورتیکه قبلا سروقت میخوندم ولی دیگ نمیخام چون حس بدی بهم میده از بس حرف رکیک شنیدم... پسر عموم اومد خونمون واسع اینکه خونه نباشم بعد شام رفتم خونه عمم سه روز با یه دست لباس عرق میکردم تو گرما و وضع بد بعدش ک رفت برگشتم میگ تو هر*ه ای واسه نامحرم عشوه میای اصلا تو این فازا نیستم بخدا😐بعد حسابی کتکم زد تمام کمر و بازوام کبوده از بس موهامو کشیده توی سرم بالا اومده تازه خواستگار دارم در شرف نامزدیم..حالم از خودم بهم میخوره تمام کارای خونه رو میکنم ظرف غذا تمیز کاری اصلا نمیدونه رو گاز و تمیز کردن سینک و شستن با وایتکس یا دستمال کشیدن چیه بلده یه غذایی بزاره و جارو بکشه فقط. اونم هروقت حال داشت ولی بچشمش نمیاد تو یه روز شیش تا پتو شستم و یه فرش نه متری عصرش داشت دختر خاله پونزده سالمو تو. سرم میکوبید درسمم خوب بوده همیشه رشته ریاضی شاگرد اول دانشگاهم مهندسی میخونم بدون هیچ خرج کلاس کنکور یا مشاور خودم رتبه اوردم ب چشممش نمیاد هیچی فک میکنه خرا*م چون فقط ظاهرم امروزیه😐همش تو خونم دیوونم کرده کاش زودتر ازدواج کنم برم