من خواهر مو بردم خونه دوستم یه خانم تقریبا ۴۵ ساله بود دوستم بعد دوست من تاحالا خواهرمو ندیده بود
بی خبر یهو گفتم بریم در حیاطشون باز بود رفتیم داخل بعد دستشویی تو حیاط بود من دستشویی داشتم رفتم خواهرم موند تو حیاط بعد از دستشویی اومدم بیرون دیدیم که خواهر خم شد پشتش سمت دوستم داره میوه های درختو داره میچینه بعد دوستم میزنه بهش میگه:بفرمایید؟
خواهرمم میگه الان میام،الان میام
دوستمم با تعجب نگاهش میکنه منم سریع رفتم سلام کردم احوال پرسی و خواهرمو معرفی کردم بعد
که رفتیم داخل خواهرم هعی پسرش ۱۰ سالشه میرفت میرفت بیرون جیبش رو پر از میوه کرد بعد شلوارش ازینا بود که ۶ تا جیب بزرگ داره موقع رفتن خواهرم اومد پفیلا و تخمه ای که دوستم اورد جلومون تو کاسه رو ریخت تو کیفش بعد با خنده به دوستم گفت سهم خودمونه دیگه و ها ها خندید تا چند روز پیشم تخمه در میورد از کیفش میگفت مال فلانیه