وسط این همه اخبار بد و فشار کنکور و حال بدی ها
درست وقتی از کلاس مشاور آمده ام اونم توی گرمای خوزستان پیاده برگشتم، رفتم در خونه( با مامان بزرگم همسایه ایم) دیدم خواهر زاده ام پرید بغلم، بغلش کردیم رفتم خونه مامان بزرگم
مامانم نماز می خوند چشاش اشکی بود معلوم بود گریه کرد
دیدم خاله ام گفت عمه جون تبریک میگم من هنگ بودم با تعجب گفتم تا از خود زن داداشم نپرسم ول نمی کنم اون یکی خاله ام گفت داداشت الان آمد وقتی گفت همون دست گذاشتیم کل
زنگ زدم به زن داداشم با خوشحالی تبریک گفتم و گفتم راسته؟ گفت آره عزیزم مبارکمون باشه
کوچولوی من عزیزم دلم ❤️ ✨
تو و خواهر زاده ام تموم جون و امید منید✨
براتون اشک شوق و خوشحالی از ته دل آرزو می کنم
برام دعا کنین تا کنکورم خوب بدم
۱۷/۳/۱۴۰۵ یکشنبه