یه دختر مجردم تو خونه پدرمم ۱۸ سالمه
از صب تا الان داشتم کار میکردم جارو برقی خرابه بابام درستش نمیکرد با جارو دستی نشستم کل خونرو جارو زدم بعد گرد گیری کردم تازه بابام فحشم داد چقدر کندی دختر عموت خونشون دسته گله بهش گفتم پدر جان اونا دراور لباس دارن ماشین ظرفشویی دارن خونشون سه خوابست خونه ما یه خوابست عموم و بابام یه جا کار میکنن ولی اونا هرروز ماشالا وسیله عوض میکنن مبل میخرن تخت وسایل خونه ولی بابای من نمیدونم پولاشو کجا میریزه واقعا
بابام میگه بی سلیقه اید دراور خونه بعد ۲۰ سال خراب شده یا میگه مگه قدیم جارو برقی بود مامانم کل خونه رو جمع میکرد
هرکار میکنم خونمون تمیز نمیشه نمیدونم دیگه چیکار کنم
یه دراور داریم برا ۲۰ سال پیشه کشو لباس مامانمو و بابام خراب شده لباساشون رو زمینه هرچی میگن بابام درستش کنه نمیکنه
شهریور اثاث کشی کردیم هنوز ۴ تا کارتون مونده تو خونه بابام همش میگه سر وقت مناسب این کارتون ها که پره میبرم اون خونه جالب اینه فاصله ما تا اون خونه نیم ساعته
مامانمم که بدتر انگار افسردگی داره اخلاقای بدش بدتر شده هرچند حق داره منم دیگه دارم دیونه میشم از دست افکارای عهد قجریه بابام
همچیو میریزه وسط خونه نمیزاره بندازیم دور یه کار بگیم انجام بده فحش میده
از اون طرف میاد از خونه های تمیز خالم و عموم تعریف میکنه😭
یا زن عموم اینا ارایشگاه میرن موهاشون هردفعه یه رنگه بعد بابام به مامانم میگه اونا امید به زندگی دارن درصورتی که بابام میگه هرکی ارایشگاه بره خرابه یا هرکی ژل لب بزنه خرابه
ولی میگه اونا خودشون همینجوری خوشگلن
سر این قضیه مامانمم کتک زد بابام حتی💔🥲
با اینکه مامانمم خیلی اذیتم کرده تاپیکای قبلیم هست ولی با یه روانشناس حرف زدم فهمیدم همش بخاطر بدبختیایی که از جونیش بابام سرش اورده مامانم اینجوری شده
کوچیکترینش اینه شب عروسیش کتکش زدن بابام و خانوادش چون شنل لباسش و باد زده بوده یه لحظه رفته بوده کنار