گفت تو را چه باك است ؟
گفتم هيچ
مرا به خراباتى كشاند در آغوش خويش
تا نگاه كند خويش را در من
در سكوتى مبهم
كه اين جهان چيست
و بحر چه خودش را به تصوير كشيده؟
همان لحظه گفت بچرخ و باش در من
كه تو در من
از من
من ترى
تا آيينه اى بسازم از تو
از اين من بسيار
تا بتوانى اين را به گوشى كه توان شنيدم را دارد برسانى و بگويى
"من هستم "
او هميشه بوده،هست،خواهد بود
درسايه
٣٦٩
🪽