روز ها تو خونه همش بیکارم
۲۲سالمه
از بیکاری کلافم
دلم میخواد هرچه زودتر عمرم تموم شه
صبح بیدار میشم صبحانه میخورم بعد دوباره دراز میکشم تا ظهر ...یکم ظرف میشورم کمک مامانم و طی میکشم و بعد دوباره ناهار ...دوباره دراز میکشم ...تنها تنها سرگرمی من اینه مامانمو بقل کنم و باش دردودل کنم
هر روز روزگارم همینجوری میگذره ...حوصلمونم سر بره تنها تفریحمون چیز خوردنه ...هیچ سرگرمی ای ندارم
هیچ سرگرمی ای ندارم چون نه اهل فیلم دیدنم نه اهل موزیک گوش دادن ...نه اهل حرف زدن با کسی ...کلا هیچی هیچی...فیلم خارجی هم که میبینم چه دوبله چه زیرنویس فارسی اصلا داستان فیلمو نمیفهمم
ولی کلا من هیچ دوستی ندارم با اینکه ۲۲سالمع ...فقط با مامانم و خواهرم جورم
خیر سرمون حوصلمون سر میره تا میشینیم با مامانم وخواهرم فیلم ببینیم بیچاره ها خون به جیگر میشن از بس میشینم پا فیلم گریه میکنم چون هیچی نمیفهمم از داستان فیلم اینقدر وسط فیلم هی میگم مامان اینجا چیشد مامان چرا اینجا اینو گفت که اونا دیوونه میشن بخدا از زندگی خسته شدم
دلم میخواد برم سرکار ولی اصلا نمیتونم آزمون استخدامی بدم ...تپ زندگیم برا درس خودمو کشتم ولی هیچ وقت نتونستم آزمون بدم...آدم آزمون نیستم
نمیدونم چیکار کنم