خیلی طولانی ...دانم نمیخواد واقعا دوباره این زخم برام باز بشه اما در کل سر منم کلی بلا آوردن...
بابا و مامانم عملا ده سال که از هم جدا شدن ...مامانم وقتی از خونه اومد بیرون پول نداشت هیچی نداشت ...منم از طرفی باهاش بودم مجبور شد بره پیش خالم ...خالمم خیلی اذیتم کرد...اذیت شدم خیلی خیلی زیاد...
کلی کارای بابامو سر من خالی کردن...دایی بیشعورم به مامانم گفت شوهرش بده اینکه چیزی نیست اونم تو بچگی!
و ...ناگفته های تلخ دیگه....
به مامانم گفتم جدا شیم البته میدونست که منو خالم چقدر اذیتم میکنه
اما همش وعده های الکی بهم داد و منو تو آب نمک خوابوندالانم میگه قول میدم امسال جدا بشیم اما خدا میدونه راسته یا دروغ...
بعد امسال خواستم غیرحضوری بخوانم اما همه برنامه هام بهم ریخت😭😭 😭 😭 😭 😭 😭
این همه خواندم این همه بیشتر از ظرفیت ام بودم و مایه گذاشتم ...اما همش تو خونه مامان بزرگم که تو جنگ بودم خراب شد...همش دود شد رفت هوا...اونجا بقیه خاله هام و داییم هم بودن اونا هم منو خیلی مقایسه و اذیت کردن خیلی زیاد.
نمیدونم این عالم چجوری کار میکنه؟!نمیدونم اونایی که باعث خون دل خوردن های من شدن و قلبم و شکستن به مرداد و مقصد خویش میرسند یا نه...اما امیدوارم حداقل هیچ حقی ناحق نشه.ببخشید سرتونو درد آوردم.خودمم سرم درد گرفت.