2777
2789
عنوان

یه داستان زیبا

76 بازدید | 3 پست

یکی بود یکی نبود ، غیر از خدا هیچکس نبود .

اون قدیم ندیما ، یه سرزمین بود تو اون دوردست ها ، پادشاه این سرزمین ، یه دختر داشت ، دختر پادشاه خیلی زیبا بود، جوری که آوازه زیبایی ش در هر کوی و برزن ، پیچیده بود .

همه جوانان اون شهر آرزو داشتن که با دختر زیبای پادشاه ازدواج کنند ، خلاصه دختر پادشاه خواستگارهای زیادی داشت ، اما دختر زیباروی قصه ما نمیدونست کدوم شون رو برای ازدواج انتخاب کنه.

تا اینکه یه روزی یه فکری به ذهن پادشاه میرسه .

پادشاه دستور میده که جارچی ها همه جا جار بزنند که هر کی دوست داره با دختر پادشاه ازدواج کنه ، فردا باید بیاد قصر پادشاه.

خلاصه فردا میرسه و قصر پادشاه پر میشه از جوانانی که مهر دختر زیباروی پادشاه رو به دل دارن و آرزو دارن باهاش ازدواج کنند . همه شون لباس های فاخر و زیبا به تن دارن و معلومه که از خانواده های مرفه شهر هستن ، الا یکی که یه لباس معمولی و ساده تنشه و یه گوشه ایستاده.

پادشاه به خدمتکارانش دستور میده که به هر کدام از ازون جوان ها یه بذر بدن ، بذر گل . بعد رو به جوان ها میکنه و میگه : این بذر گل ه ، شما هر کدام باید این بذر رو در گلدان خودتون بکارید ، بعد اینکه گیاه رشد کرد و غنچه کرد و گل داد ، هر کی گل ش خوشبوتر و زیباتر باشه ، دخترم رو میدم به اون .

جوان ها هر کدام بذر در دست برمیگردن به خونه هاشون . چند ماه میگذره ، طی این چند ماه هر کدام از جوان ها با تلاش و توجه زیاد ، مشغول بزرگ کردن و پرورش گلدان گل شون بودن .

خلاصه روز موعود میرسه و همه جوانان دوباره در قصر پادشاه جمع میشن ، هر کدام با لباس های فاخر و گلدانی در دست ، با گل های بس زیبا و معطر و خوش بو ، یه گوشه قصر هم همون جوان با لباس ساده و معمولی ایستاده و با گلدانی در دست که هیچ گیاه و گلی توش نیست . بقیه جوانان اون جوان ساده و معمولی رو مورد تمسخر قرار میدن که چرا توی گلدان ش هیچ گلی نیست .

پادشاه وارد قصر ش میشه ، همه بهش احترام میکنند ، پادشاه نگاهی به جوانان میکنه و میره از نزدیک به گلدان هاشون نگاه میکنه و اون رو بو میکنه . بعد میرسه به اون جوان ساده و معمولی با گلدان خالی از گل و گیاه.

پادشاه نگاهی به جوان میکنه و کمی مکث میکنه و میگه : من دخترم رو به همسری این جوان در میارم .

همه جوانان دیگه و همه افراد حاضر در مجلس ، در حیرت فرو میرن .

پادشاه که حیرت حاضران رو میبینه ، رو به جمعیت میگه :

اون بذر هایی که من به این جوانان دادم که اون ها رو در گلدان بکارن ، همه شون عقیم بودن ، یعنی هیچ گیاه و گلی ازشون رشد نمیکرد ، اما این جوانان با فریب رفتنن و به جای اون ، بذر یک گل که به خیال خودشون از بقیه گل ها زیباتر بوده رو ، توی گلدان کاشتن . الا این جوان ساده که بذر رو عوض نکرد و همون رو کاشت ، منم چون صداقت ش رو دیدم ، دخترم رو به اون میدم .


نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

عالی👌🏻





فارسی پنجم ،با اندکی دخل و تصرف

در من چیزی کم بود و در زندگانی هم چیزی کج بود. میان ما و زندگانی یک چیزی گنگ ماند. ما دیر آمدیم، یا زود. هرچه بود بموقع نیامدیم. گذشت و بهتر که میگذرد.کلیدر

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2834
2835
2108