من.. خواهر شوهرم... یه رازی رو.. چندسال پیش حدودن چهارپنج سال پیش حالت دردودل بهش گفتم بعدسه سال باشوهرم دعواشون میشه میادرازمنودردودل منوکه راجع به شوهرمه تودعوابه شوهرم میگه بهش اضافه هم میکنه😐
من واگذارش به خدا کردم دلخوریموبه خاطرشوهرم کنار گذاشتم چون زنگ زدن برانامزدی پسرش به شوهرم... رفتم مراسمشون گفتم تنهانره خوب نیست.. نظرم این بودیانره یاباهم بریم... گذشت تاعقدش شدتواین مدت همسرم کاملا متوجه میشه که مشکلش بامن تمومی نداره پشت سربدمومیگه. و...... حالا خلاصه ش کنم به خاطرایناواینکه هیچ تماسی بامن نداره همسرم گفت تونیامن خودم میرم من ناراحت شدم گفتم اگر بری من بایدهمراهت بیام اینجوری خوب نیست برامون..فکرمیکنن مشکل داریم باهم.. گفت منم به خاطرخواهرزاده ام چون قولدادم شاهدعقدش بشم میرم. حرف منوقبول نداشت الان میگه این طرز فکر تونشونه کمبودوضعف توهست؟ شماباکدوم ازماموافقید؟