نمیدونم شاید
چرا هنگ کردی
پس چرا هیچ حرکتی نزد؟ اون عشق اولم بود واقعا عمیقاً از ته قلبم دوسش داشتم البته به رابطه و شماره اینا نرسید در حد نگاه های عمیق و هر روز سر یه ساعت از کوچه رد میشد میومد خونه فامیلش منم اون موقع میومدم بیرون تو راه همدیگه رو میدیدیم اما هیچ حرفی نزده بودیم بهم اما مشخص بود که بهم دیگه حس داریم
پارسال بعد دوازده سال دیدمش تو ختم پدربزرگم بین اون همه آدم انقدر گشت با چشاش تا پیدام کرد ازم چشم برنمیداشت بعد که دید منم نگاهش کردم دست به سینه گذاشت با حالت ناراحت
فامیل دوریم باهم
اینم بگم روز شیرینی خورونم خونه همین فامیلشون بود
انگار بعد اومده بود ساعت ده شب اونجا میگفت میگن عروسی هست خونه شما عروسی کیه تو راه دیده بود همین فامیلش رو داشتن وسایلی منو میاوردن آرایشگاه زن فامیلش که از اشناهای درجه یک من هست بهم گفت تا بهش گفتیم تو شیرینی خورونته یه لحظه شوکه شد انگار مُرد پشت فرمون
حیف و صد حیف که نشد البته اختلاف سنی زیاد داشتیم