تو زلزله ای که تهران اومد از پله افتادمو رباط صلیبی پاره کردم و الان که عمل کردم تقریبا 2 ماهه که اومدم خونه مادرم اینا شوهرمم آخر هفته هامیاد اینجا.
دیشب که باد و طوفن شد بهش زنگ زدم گفتم چیکار میکنی گفت از سر کار اومدم خونه ام اما برقایه کارخونه تو این طوفان خراب شده حالا باید ببینم چطوری میشه.
بعد خونه داداشش اینا کنار خونه ماست گفت داداشم اومده اینجا با هم مشروب بخوریم. حالا بماند که باهاش بحث کردم که ماه رمضونه و نخور و اون باز کار خودشو کرد.
هر سری که میخورن میخوان برن بیرون دور دور کنن انگار زمان مجردیشونه این موضوع منو اذیت میکنه تا حالا چند بار سر این مسئله با هم دعوا کردیم.
دیشبم ساعت 12 زنگ زدم بهش دیدم صدایه بیرون میاد گفت رفته بودم کارخونه. من عصبانی شدم اون لحظه به رویه خودم نیاوردم اما باهاش سرد حرف زدم.