من ۲ماه بایه آقا پسری که قصدش اشنایی ازدواج وارد رابطه شدم بهش گفتم همون روز اول مادرمم باید در جریان باشه ایشون قبول کردن و مادرم این آقا پسر از نزدیک دید و صحبت کرد گفت که یه مدت اشنا بشیم
بعد خانوادم در جریان بزارم چون مادرشون مریض و میگه بیمارستان تهران بستری هست من گفتم یه عکس از مادرت وقتی رفتی بیمارستان برام بگیر که ببینمش حالش چطوره گفت باشه بعد گفتم کی میری تهران گفت غروب شاید برم با خواهرام همون شبش پیام داد گفت نرفتم فرداش گفتم چرا نرفتی گفت نشد دیگه بعد گفتم سری بعد رفتی بنداز بهونه کرد گفت میخوای عکس ببینی مطمئن شی بیمارستان به من شک داری گفتم نه میخوام ببینم حالش چطور گفت خواهرام میبینن که چرا عکس میندازی تو که عکس نمینداختی بعد گفت اون شب هم نرفتیم به خاطر این بود که دکترش گفته باید مرخص بشه دیگه عملش دی ماه میفته منم سرکارم خواهرم رفته بیارتش منم گفتم یه عکس دیگه چیزی نمیشه اون گفت اگر بهم شک داری خدایی دیگه بامن حرف نزن فردا میخوای خونم و موجودی حسابمم ببینی چون حتما گفتی بیمارستان باشه شک داری
منم چون نمیخواستم گردن بگیرم گفتم اصلا ننداز من بهت چیکار دارم