بچه که بودم هر روزی که برای نماز صبح بیدار می شدم و نمازم رو می خوندم
فکر می کردم که اون روز خدا منو بیشتر دوست داره
برای همین اون روز رو بیشتر به آسمون نگاه می کردم
بیشتر می خندیدم
مغرورانه روی زمین راه می رفتم و به آدم ها نگاه می کردم
امروز که برای نماز صبح بیدار شدم سر سجاده که نشسته بودم همینطور از پنجره به آسمون نگاه می کردم و گریه می کردم
گفتم خدایا چیکار کردم که دوستم نداری
من که همه عمرم رو تلاش کردم بنده خوبی باشم برات
اگه گناهی کردم که دارم تاوانش رو اینجوری پس میدم باشه قبول
ولی محمد چی؟؟؟؟
محمد تاوان چی رو پس میده
اون گناه داره
داره کنار من اذیت میشه
وقتی حالم بده هرچی میخواهم ازش پنهون کنم ولی باز می فهمه
وقتی بهش زنگ میزنم میگم محمد خوبی
میگه اگه تو خوب باشی منم خوبم
خب الان تو چطوری خوبی؟
چی بهش بگم ؟ بگم خوب نیستم
کاش قوی بودم اگه قوی بودم محمد زندگی بهتری داشت
نمیدونم چیکار کنم
هزار بار تو ذهنم تصور کردم که رفتم نایلون قرص هام که تو انباری قايم کردم رو برداشتم که بخورم ولی تو همون تصوراتمم صورت گریون محمد و مامان بابام اومده جلو چشمام
خدایا من ازت معذرت میخوام
می دونم تو به همه بنده هات سختی دادی
این منم که ضعیفم اگه حرفی میزنم ناراحت نشو ازم
دردهایی که کشیدم خسته ام کرده ببخشم🖤