وقتی یاد اذیتاشون میوفتم دیگه نمیتونم
دلم میخواد بمیرم خسته ام بخدا
یه وقتایی این بابام اینقدر منو اذیت کرده که شب ها تا صبح گریه میکردم
من توی اوج درد و غم بودم به خاطر حرفاشون و کاراشون
و اونا هیچ وقت نفهمیدن اونا راحت غذا میخوردن راحت کاراشونو میکردن ولی من اینقدر گریه میکردم
نمیتونم دعا کنید بمیرم بخدا هر موقع میبینمشون حالم بهم میخوره از خودم ای کاش بمیرم
حالم بده بچها توی سن ۲۰ و اندی سالگی چون شب بلند شدم اب بخورم سر و صدا شد گرفت منو زد بهمگفت برو بیرون از خونه من خواستم برم چون خودش گفته بود
بعد گرفت منو زد تو گوشم خیلی بدبختم دیگه نمیتونم باهاش زندگی کنم
خیلی اذیتم کرده