این متن رو وقتی که ۱۵ سالم بود ،نوشتم
دوران اوج بلوغ و کشف هویت....
نظرتون چیه؟
میدانم، دلت گرفته است.
دلت از تمام دنیا گرفته است، و این خلسه ی سکوت نیز، تو را بیچاره تر میسازد.
میدانم که گاهی اوقات، احساس میکنی که به کسی نیاز داری.
به کسی که تو را تشویق کند، و به تو عزت نفس را بیاموزد.
مثلا :وقتی که آینه را به دست گرفته ای، و با دقت مشغول ریمل زدن هستی؛
کسی باشد که بگوید :((دختر جان، مُژه های تو به اندازه ی کافی، بلند و خوش حالت هستند.))
یا وقتی که با پنکیک، به جانِ پوستِ صورتت افتاده ای، و در تلاشی که جوش هایت را زیر صد لایه پنکیک پنهان کنی، به تو یادآوری کند که زیبایی؛
حتی با وجود این جوش های قرمز.
یا وقتی که رژ لب قرمزی را به لب هایت میمالی، به تو بگوید :((چه نیاز به رُژ است، وقتی که لب های خودت، مانند غنچه های گل سرخ میباشد.))
میدانم؛
میدانم که تو شدیداً، نیاز به وجود این فرشته ی مهربان داری.
اما خب؛
در حوالی تو،
خبری از این فرشته ی مهربان نیست.
پس بیا و از امروز یک کاری بکن.
خودت برای خودت، نقش آن فرشته ی مهربان را بازی کن.
خودت به خودت یادآوری کن،
که تو زیبایی.
تو با وجود تمام نقص هایت،
باز هم دلرُبا و فریبایی.
🫶🫠