2821
2789
عنوان

این روزا 🌱⏳️

493 بازدید | 18 پست


هنگامى که از چيزى (زياد) مى ترسى خود را در آن بيفکن، چرا که سختى پرهيز از آن از آنچه مى ترسى بيشتر است. نهج البلاغه حکمت 175 ما وارثان درد های بی شماریم... ما گریه های چشم های انتظاریم... ما سرزمینی دور و تنها در غباریم ... ما چیزی به غیر از غم به غیر از هم نداریم... ما حسرت یک خنده ی دنباله داریم... ما خسته از این روز های بی قراریم.

سلام دخترا، من چند ساله از سامان‌لعیا خرید می‌کنم و همیشه هم از کیفیت و تنوع کارهاش راضی بودم. چون اینستا نیست، الان کانالشون رو توی بله فعال کردن و بیشتر مدل‌هاشون رو اونجا می‌ذارن با تخفیف و شرایط اقساطی.

گفتم اگه کسی دنبالشون می‌گرده، از اینجا می‌تونه پیداشون کنه

سلام به به

چاپگر حتما نیاز به لپ تاپ یا کامپیوتر داره؟ میشه بگید قیمت این چاپگر چنده ؟ و آیا راضی هستید ؟

هر کس نظری داره و فلسفه ای اگه با فلسفه و نظر شخصی من مخالفی تعارض نکن چون کم پیش میاد نظرمو عوض کنم زندگی خیلی چیزا یادم داد فهمیدم عشق فقط خداست

ولی این شبه ها


icon icon بله منظورم گذر بود

هنگامى که از چيزى (زياد) مى ترسى خود را در آن بيفکن، چرا که سختى پرهيز از آن از آنچه مى ترسى بيشتر است. نهج البلاغه حکمت 175 ما وارثان درد های بی شماریم... ما گریه های چشم های انتظاریم... ما سرزمینی دور و تنها در غباریم ... ما چیزی به غیر از غم به غیر از هم نداریم... ما حسرت یک خنده ی دنباله داریم... ما خسته از این روز های بی قراریم.

سلام اول بگم که ببخشید طولانی میشه چون به بار کوتاه نوشتم کسی متوجه نشد


من دوساله که نامزدم و عروس عمم شدم


بعد اینکه من نامزد کردم مامانم مریض شد


ما شهرستان زندگی میکنم و خانواده ی همسرم تهران


مامان من رفتم تهران اونجا میرفت دکتر خونهی خواهرم میموند


آذر ماه که بود من قرار شد برای وام ازدواج برم تهران مامانم اونجا بود مادرشوهرم تصمیم گرفت جشن پایان خدمت همسرمو با باجشن یلدایی من یکی بگیره منم هیچی نتونستم بگم


روز جشن بابام زنگ زد هرچی از دهنش در اومد به من گفت منم نشستم گریه کردم مادرشوهرم اومد دید تا شبش با من حرف نزد


رسیدم به عید قربان من بازم رفته بودم تهران ملاقات مامانم


وقتی داشتیم برمیگشتم خونه با. بابام همسرم منو برد ببره خونه ی خواهرم اونجا من تو ماشین دیدم یه پاکت پول دستش گرفته میخواد به من نشون بده هی برگشت گفت از وقتی نامزد کردیم فلان شد به بیمارستان آژانس شدیم (منظورش مامانم بود که میرفتن ملاقات)


هزارتا کوفت و زهرمار دیگه من گفتم عمه نمیخوام بزار بمونه هر وقت مامانم خوب شد اون موقع بیار خونمون اما جلوی بابام گذاشت تو جیب کتم


حالا اون سال گذشت و هزارتا بلا سرمون اومد امسالم برگشته به شوهرم میگه الان نبریم بمونه تابستون که میخوایم بریم اون موقع ببریم (تابستان سالگرد مامانمه متاسفانه خوب نشد😭)


منم خیلی ناراحت شدم مگه من آدم نیست منم دلم میخواد درست و حسابی برام عیدی بیارن یلدایی بیارن چیکار کنم

آینده درخشانت هم از الان میشه دید✨️🤍


icon خیلی خوشحال شدم از حرفتون :) ادمای مثل شما که معنای زندگی همون امید رو میدن واقعا نعمتن

هنگامى که از چيزى (زياد) مى ترسى خود را در آن بيفکن، چرا که سختى پرهيز از آن از آنچه مى ترسى بيشتر است. نهج البلاغه حکمت 175 ما وارثان درد های بی شماریم... ما گریه های چشم های انتظاریم... ما سرزمینی دور و تنها در غباریم ... ما چیزی به غیر از غم به غیر از هم نداریم... ما حسرت یک خنده ی دنباله داریم... ما خسته از این روز های بی قراریم.

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2823
2791
2779
2792