دیروز تو دانشگاه یه پسره بود هیکلی بود قشنگ بود
این یکسره دخترارو اذیت میکرد و تیکه مینداخت و فلان
خلاصه اذیت میکرد دختراعم میترسیدن هیچی نمیگفتن یبار اومد جلومو گرفت گفت شمارتو بده منم گفتم نمیدم گفت باید بدی
منم گفتم ندم چی میشه مثلن گفت خیلی بد میشه برات و اومد جلو منم ی لحظه ترسیدم با زانو سفت گذاشتم تو بیضه هاش
بیچاره درجا افتاد زمین داشت داد میزد
منم ترسیدم فرار کردم ولی فرداش شنیدم رفیقام گفتن پسره رفته بیمارستان و حالش بده و فلان
چند روز بعدش ک امتحان داشتیم اومد سر کلاس دیدم پاهاشو شبیه پنگوین میکنه راه میره و نمیتونه پاهاشو ببنده🤭🤭😂
ولی خیلی دلم سوخت براش بیچاره همه دخترای دانشگاه داشتن مسخرش میکردن
چیکار کنم بنظرتون حالا؟🙁