سلام 24 سالمه 4 سال با همکلاسیم توی دانشگاه دوست بودیم از اولم به قصد ازدواج
4 سال خون به دل خودم کردم ک بیا خواستگاریم و اونم گریه میکرد بلاخره اومد
روز اول یه گل مسخره گرفتن اومدن با یه شیرینی یه کیلویی مونده
حالا چون من دوستش داشتم پدر و مادرم قبول کردن 1 سال رفته و اومد بدون عقد من بیشعور هر چقدر فحش بهم بدین و لعنتم کنید حقمه ولی لطفا دعا کنید خدا منو ببخشه رابطه کامل داشتم
چند ماه گریه کردم تا راضی شدن نشون بخرن حالا اومدن بله برون
بعد توی بله برون اولن خواهر قهر مادر منت پدر قهر که رفتن نشون خریدن اومدن اونجا بابام میگه 400 تا میگن ما 50 تا کلا مهر میکنیم
بعد از دوماد میپرسن قبول میکنی مهریه میگه نه زیاده من نمیدم و میخنده در حالی من داشتم گریه میکردم
من رفتم دیدنش دارم زجه میزنم خود زنی میگنم میگه تو باباتو راضی کن 50 تا سکه نه حالا 114 قبول کنه خونه نداره هنوز کارم نداره من تک دخترم
باباش گیر داده عقد نگیرین منم عروسی نمیگیرم هکینجوری برن محضر و تموم
بهش میگم طلبکاره میگه جلو پدرم ک نمیتونم وایسم
بعد اون قضیه دیگه گفت بدرد هم نمیخوریم و اشتباه جوونیش بودم
4 ماه ازون قضیه میگذره 4 ماهه قرص میخورم و هر روز گریه میکنم
مشکلم اینه نمیدونم چجوری در آینده بگم باکره نیستم میخوام راستشو بگم یه بار دکتر رفتم مثل خانمای بدکاره باهام برخورد شد
اصلا مهم نیست هیچکس قبول نکنه ولی نمیخوام با ترس و لرز زندگی کنم اعتماد به نفسم نابود شده زندگیم نابود شده
کسی تو محیط کارم بهم توجه میکنه فرار میکنم چون میگم من آدم درستی نیستم بدرد هیچکس نمیخورم
نی نی یار حالم بده خواهش میکنم تایید کن