چند هفته بود به شوهرم میگفتم بریم واسم مانتو بگیر چون همسرم تو کاره پوشاکه من خریدامو باخودش میرم بهمون قیمت خرید میدن یعنی اونقدر قیمت مناسب خرید کردیم زورم میاد به لباس پول زیاد بدم .از من گفتن و از همسرم تنبلی خودم همسرم مغازه ی لباس مردونه داره
یه شب رفتم خونه مامانم اینا داداشم گفتن بریم مغازه تون لباس برداریم من باهاشون رفتم که واسه برادرم پسند کنم تو این فاصله به همسرم گفتم بریم واسه مانتو بخر تا بچه ها تو مغازه ان کله راسته ی بازار گشتیم دو طرفه خیابانو اونی که میخواستم نبود
شوهرم خوشحال که خطر خریدن کردن از سرش رفع شده برگشتیم مغازه ی خودمون که بریم خونه ی مادرم همگی من و برادرم و همسرم باورتون نمیشه از یه کوچه ی تنگ و باریک رفتیم شوهرم با خیالت راحت داشت میرفت خوشحال که قسر در رفته منم ناراحت و ناامید که مانتو نخریدم تا اینکه تو همون کوچه یه مانتو فروشی بود که من گفتم بریم بخریم همسرم هم در کمال ناباوری که تو همچین کوچه ای مانتو فروشی هست تسلیم روزگار کارایه روزگار شد
و در نهایت حق به حق دار رسید
اونجا بود که یاد ضرب المثله خواستن توانستن افتادم
داداشمم بیرون از مغازه کلی به همسرم خندید که دسته خواهرم نتونستی فرار کنی
واسه خودم خیلی جالب
بود یادش میوفتم کلی میخندم