مثلا امرووز حالم یکم بهتر بود
صبح که از خواب بیدار شدم دوش گرفتم
تاپ دامنی که عاشقش بودم رو پوشیدم
گُل سری که دوست داشتم رو به موهام زدم
گوشی رو برداشتم به خواهرم زنگ زدم یکم غیبت کردم خواستم مثل بعضی از آدم ها بشم حرف بقیه آدم ها رو بزنم و از خودم دور بشم
آهنگ های موردعلاقه ام رو گوش دادم
غذایی که خودم دوست داشتم رو درست کردم
ولی بی فایده ست دلم پر از غمه
هیچی نمیتونه حالم رو خوب کنه
قلبم از اون چیزی که حتی خودمم فکرش رو می کنم سیاه تره
تو قلبم تو ذهنم هیچی نیست
روحم خالی از هر احساس و هیجانی.
حتی عذاب وجدان برای غیبت کردنم
احساس می کنم تا مرگ جسمی ام فقط یه قدم فاصله دارم
همه چیز برام سیاه
کاش می شد زمان رو به عقب برگردوند
به زمانی که مامانم بهم گفت امروز قرار برات خواستگار بیاد و من حتی نپرسیدم کی هست
وقتی از پله های خونمون اومدم پایین دیدم عارفه دوستمه
بلند شد تا بغلم کنه من خیلی خجالت می کشیدم
یواشکی بهش گفتم تو اینجا چیکار می کنی
چرا هیچی بهم نگفتی نامرد
گفت اومدم تو رو واسه داداشم خواستگاری کنم
وقتی این خاطرات رو مرور می کنم باورم نمیشه با خودم میگم یعنی یه روزهایی ام تو زندگیم بوده که من حالم خوب بوده
یه روزهایی بوده که ذوق زندگی داشتم
دلم میخواد حتی اگه برای یه ساعتم که باشه قبل از مرگم برگردم به اون دوران و بفهمم من یه زمانی زنده بودم و زندگی می کردم
کاش زمان همونجا متوقف می شد و من تا این حد بی رحمی دنیا را با چشمام نمی دیدم