زندگي فاصله ي بین نفس هایت نیست، فاصله ي بین لحظه هايي است ک نفست را بند مي آورد/ ب این فکر ميکنم ک ما چقدر شبیه درختاي خیابونیم. ریشه در خاکي ک خودمون انتخاب نکردیم، شاخه ها تو هوايي ک مال ما نیست، برگامون زرد میشه از غمي ک اسم نداره. هر کي رد میشه نگاهمون ميکنه، فکر ميکنه فقط یه درختیم. هیچکي نميدونه چقدر دلمون ميخواد بریم، ولي ریشه مونو کنده ان توي این خاک/دلم مي خواد برم تو یه جنگل. برم لاي درختا گم شم،باهاشون حرف بزنم،درختا قضاوت نميکنن،درختا سوال نميپرسن،درختا فقط هستن،سایه میدن، اکسیژن میدن،گوش میدن،کاش ما آدما مثل درختا بودیم/ تحمل بزرگان بچه سال، از تحمل بچه ها برام سخت تره/ یهویي فهمیدم آدمیزاد چقدر عجیبه. ب چيزي ک نداره فکر مي کنه، ب چيزي ک داره فکر نمیکنه/ مسئله این نیست ک یه انسان چقدر باهوش یا موفق باشه، مسئله اینه ک اگه ذهنش از کنترل خارج بشه، کسي میتونه جلوش رو بگیره !؟ / شیطان واقعي انسان هان. انسان ها نفرت میسازن، دشمن میتراشن و بعد اسمش رو <عدالت> میذارن! بعدها خودشون تبدیل ب چيزي شدن ک حتي شیطان هم از اون وحشت داشت! شاید حقیقت تلخ همین باشه ک، وقتي انسانیت بمیره، هیچ هیولایي لازم نیست/ از یه جايي وسطش فهمیدم دارم تو دنيايي نفس میکشم ک امنیت فقط یه خیال کوتاهه. جايي ک سکوت میتونه حکم مرگ داشته باشه و یه لبخند معنیه خیانت!