در جزیره ي کوچکم همهمه ي آدم ها دور و بي مفهوم ب من مي تراوید. صفحه هاي کاغذ را سیاه مي کردم. آدم ها دور و مهربان بودند. جام ها را مي رساندند. سرنوشتم نرم تر مي شد. سرنوشتم، این جدا شدن گوارا از تاریخ و هستي و هویت، این جاري پرنده بودن در قضا باور کردني تر مي شد. مي دانستم ک هیچ کس در این لحظه ب یاد من نیست. هیچکس گمان حضور مرا در این کنج دور ندارد. براي این جهان موجود نبودم و در این عدم گوارا هستي را نظاره مي کردم.