آره سال نود بیست سالم بود اون چهل سال ولی اصلا نشون نمیداد به سی و دو ساله ها میخورد دوسش داشتم؟؟ براش میمردم جونم بود سه سال باهم بود سه سال پر از خاطره پر از عشق و محبت اونم عاشقم بود دیوونه ام بود خدا میدونه چقدر دوسم داشت خانوادم نذاشتن ازدواج کنیم بخاطر اختلاف سنی یعد سه سال اتفاقاتی افتاد جدا شدیم ولی پایه تمام تفریحات بود هر شب میبردم بیرون کافه رستوران سفر طبیعت گردی خلاصه نشد منم بعد هشت سال ازدواج کردم با شوهرم دوست بودم هشت سال از من بزرگتره به والله که با پیرمردا هیچ فرقی نداره نه تفریح نه دلخوشی نه پول هیچی ندارم تو زندگی باهاش