صبح ها که بیدار میشم کسی توی خونه نیست وَ مامان و بابام هم صبح زود رفتن سرکار و تا ظهر برنمیگردن
همیشه پا میشم و امیدوارم امروز بتونم بکوب درس بخونم تا دانشگاه تهران قبول شم ، خب نمیدونم دانشگاه تهران رویای خودمه یا نه 🤷🏻♀️راستش کمتر روزی موفق به درس خوندن میشم اما خب بازم امیدوارم
بدون شک امید بهترین چیز توی زندگیه هر فردیه
اولین کار گذاشتن ابجوش و درست کردن قهوه ست ، بعدش میشینم پشت میزی که هیچکس دورش نیست و تنها قهوم و میخورم ، احتمالا قبلنا با فکر به اخرهفته و خونه ی مامان بزرگم شاد میشدم اما الان ... وقتی به آخر هفته فکر میکنم احتمالا باید منتظر یه دعوای جدید باشم . و به این فکر کنم که چه قدر میتونم برم بیرون و توی یه کتاب فروشی نزدیک خونه مادر بزرگم وقت بگذرونم ، حس میکنم کم کم دارن بهم شک میکنن 😂که نکنه دزدی چیزی ام
تصمیم دارم بابام و از امروز بیارم تو اتاقم که هم تنها نباشم و هم همراهم باشه هم از وضعیت درسیم خبر دار شه ( که برای سال بعد و نتایج کنکور زیاد تو ذوقش نخوره ) هم کمتر توی حال باشه و کمتر اخبار بگیره و کمتر با مامانم دعوا شه .
اشتباه نکنید زندگیم و دوست دارم (: از صدای پرنده ها خوشم میاد از انعکاس نور توی اتاقم لذت میبرم ، از چیدمان اتاقم لذت میبرم اما از سکوتی که صبح تا ظهر توی خونست نه ، راستش بحث های عصر و شب هارو هم که معمولا سر مسائل بیخوده بین مامان بابام هم دوست ندارم .
کاهی وقتا بین مامان و بابا گیر میکنم (: هردوشون ته خودشون و برام میذارن ای کاش برای همدیگه هم اینطوری بودن .
ترجیح میدم باهم دیگه سه نفری زیاد نریم بیرون اخه میترسم دعوا شه
صبح ها سعی میکنم بلند بلند حرف بزنم تا شاید یکم صدا توی خونه بیاد ، صدای بوق ماشین ها هم خوبه پس پنجره رو باز میکنم که بشنوم
این روزا که هوای بهاره و یکم بارون میاد یکم آفتابی به آسمون نگاه میکنم و دعای مورد علاقم از صحیفه سجادیه رو میخونم
وای بوی قهوه توی هوای بارونی و آهنگ های قدیمی که دیگه نگم
دوست دارم توی ارتفاع زیادی پاشم و به اسمون نزدیک باشم تا بتونم اندازه یه فوتون به خدا نزدیک تر شم
امروز ۲/۲/۱۴۰۵
سال بعد همچین روزی کجام و چیکار میکنم ؟ به آرزوهام رسیدم یا نه ؟ هنوز از تنهایی میترسم یا نه ؟
خب احتمالا زندگی توی این دنیا همین باشه دیگه نه ؟ (: