هشدار: خزعبلاتی که این پایین نوشته شده فقط جهت آروم کردن خودمه؛ اگه رو مختون رفت پیشاپیش معذرت.
چون نیمه اولی بودم، همیشه عددِ سِنَّم ، از پایه تحصیلیم کمتر بود و من چقدر سر این موضوع حرص میخوردم که چراا من کلاس دهُمَم ولی 15 سالمه؟
اما امسال، حتی توی مُخَیَّلَم هم نمی گنجه که 19 سالم شده! برای این سِن حتی سر سوزن هم آماده نیستم.
تصورم از 19 سالگی یه چیز دیگه بود. فکر میکردم قراره آرومتر باشم، خانوم تر باشم، کمتر میز و اتاقمو به هم بریزم و بدون پخش کردن کتابام، درس بخونم. بشم شبیه این دخترا که متین میخندن و وقتی توی پیاده رو راه میرم به جای سیر کردن تویِ آسمون و خیالپردازی ، مثل آدم راه میرم.
اما نشد. من هنوز هم همونم. انگار هنوزم بین دبیرستان گیر کردم و اصلا از این موضوع خوشم نمیاد.
هنوز دانشگاه نرفتم، آیلتسمو نگرفتم،گواهینامه ندارم، یه دوست صمیمی که پیشش خودم باشم ندارم ، روابطم با خانوادم خوب نیست ، وزن ایده المو ندارم ، کارای دندونپزشکیم مونده، فشیال نرفتم، مزوتراپی نکردم ، هنوز دیوارای اتاقمو رنگ نکردم، شناسنامم عکس دار نیست ، کارت ملی نگرفتم، هنوز نمازام سر وقت نیست ، کلی نماز قضا دارم و...
الان که فکر میکنم ، خیلی وقته حتی با خودمم خلوتم نکردم...
و چقدر دلم یه بغل بزرگ میخواد
نمیدونم چند نفرتون کتاب مغازه خودکشی رو خوندید اما همیشه برام سوال بود چرا آلن ( با وجود اینکه تفکر غالب شهر رو تغییر داد و از خودکشی منصرفشون کرد) خودکشی کرد؟
و این روزا خیلی خوب درکش میکنم، چون اون نمیخواست شهر رو تغییر بده, اون میخواست خانوادشو تغییر بده. و به همین خاطر بود که خودکشی کرد.
همه ما یه هدف نامرئی داریم که مثل کَنه مارو به این دنیا میچسبونه و به صورت ناخودآگاهه، حتی شاید خودمونم ندونیم اون چیه اما منشاء خیلی از تصمیم هامون، همین هدفِ ناخودآگاهه
وقتی این هدف ناخودآگاه از بین میره ، میل به خودکشی توی بیشترین حالت خودشه.
هدف ناخودآگاه من ز زندگی آزادیه
این که انقدر مقبول باشم که کسی نگرانم نباشه ، که بذارن خودم کارامو بکنم ،که به اعتماد داشته باشن، که بهم ایمان داشته باشن که خودم از پس مشکلاتم بر بیام
دوست ندارم زیر سوالم ببرن و من 500 روزه که زیر سوالم
که از نظر همه یه ادم شکست خوردم و این حس خیلی مزخرفه
میدونی چیه، شاید یه روزی از پسش بر بیام. فوقش اینه که مثل آلن رستگار میشم و به نظرم این نوع رستگار شدن هیچ ایرادی نداره...
پ.ن:
به بابام ساعت 8 صبح زنگ زدم. با خنده گفتم بابا سلام ، تولدمه، باورت میشه؟ چه جوری 19 سالمه داری تحملم میکنی.
گفت اشکال نداره بابا، درست میشه عزیز بابا
و کاش میتونست چقدر به این " اشکال نداره" نیاز داشتم....
خیلی دوست دارم بابا