ازدواجم فامیلیه، با مادرشوهرم خیلی اختلاف دارم ، بهم محبت هم میکنه بازم ازش خوشم نمیاد، یک ماهی باهم مسافرت بودیم ، حرفاش یادم میافته، اینکه میگفت با کفش رنگ روشن رفتی بیرون گلیشون کردی گرونه اخه ۳ بار تکرار کرد درصورتی که من اصلا قبلش چیزی نگفته بودم یا مثلا از خونه مامان بزرگم بد میگفت و مسخرشون مبکرد همش به این فکر میکنم اگر غریبه هم بودم براشون ایتجوری میکرد ؟ یا مثلا میرم خونشون به زور آبجوش و نبات میاره میده بهم درحالی که میگم نمیخورم دستت درد نکنه، طوری شده دوسته دارم دوهفته یه بار برم خونشون یا لاافل اگه هفته ای یه بار میرم، فقط برای دو ساعت نشستن برم نه شام، ولی چه فایده اخرش مجبور به موندن برای شام میشم ، کلا اینا یه سری حرفاش. تواون یه ناه هر روزش از این حرفا بود . نمیدونم شاید مشکل از منه
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
خداصبرمون بده فقط. منم طبقه بالاشونم نمیتونم ارتباطمو کمتر هفته ای یکی دوبار کنم. نمیشه یبار بریم و چیزی نگه که بره رو مخ منو شوهرم بعدشم که همش مظلوم بازی درمیاره اعصاب همه بهم میریزه