دومین مغزنوشت امروز
و خدایی که خیلی دور نیست در همین اطراف ماست
تو قلب آدمایی که بی منت غیرقابل پیشبینی مهربونی میکنن
تو لبخند ی کودک
تو اتفاقای غیرمنتظره!
شاید ساعتها بشینم رو به قبله و باهاش حرف بزنم اما جوابی در اون لحظه دریافت نکنم
اما بالا هم گفتم با خوشحالی غیر منتظره جوابشو گرفتم
به نظرم درسته وقتی دیر یشه چایی سرد میشه ذوق اولش نیست
اما بازم تو ناامیدی قشنگترین جوابه:)!
دارم میرم بیمارستان تا شاید جواب مطعن تری از خدا بگیرم
شاید همین ک واداشته شدم به این کار از دعای خیر خیلی از همین آدمای مهربون بوده باشه
شاید خیر در پیش باشه
شاید تونستم برگردم به زندگی
شاید به تغییر تاپیک قبل نزدیکتر شدم
و کلی شاید دیگه که قطعا خیر خواهد بود چون من خدارو دیدم در قلب مهربون بنده ش
عذرخواهم بابت اینکه خیلی فکر نکردم رو متنش فقط برای آروم شدن ذهن آشفته م بود
و اگه دوست داشتی ی صلوات برام بفرست🤍
۱۴۰۵/۱/۲۴