خانمای محترم بهتون میگم مادر و پدر هر کس با ارزشی که به بچه ش میذاره و پشتش بودن ارزش بچه شو میبره بالا که مادر من ندارش متاسفانه توروخدا هم بخونین هم یاد بگیرین
من ۲۰ و خورده ای سال ی دختر فامیل داشتم که ازم بزرگتر بود بهم حسادت میکرد میخواستیم سلام علیک کنیم روشو میکرد اون ور خیلی اذیتم کرد هی میگفتم نمیخوام باهاش در ارتباط باشم مامانم مجبورم میکرد چون از مامانش و حرف و حدیث میترسید چن سال پشت کنکور بودم و اون میومد خونمون به من تیکه مینداخت تو چشمام زل میزد و تیکه مینداخت بعد دقیق سالی که دانشگاه قبول شدم دیگه پاشو خونمون نذاشت
کاری که من میخواستم بکنم و مامانم نمیذاشت ...
میخواست شوهر کنه با مامانم رفتیم خونشون پیشش نیومد حتی سر بزنه همون جا از تو اتاقش رفت بیرون با نامزدش اصلا ما ندیدیمش
آخرش ازدواجشو انداخت دقیق قبل از امتحان پایان ترم درس تخصصی سه واحدی و من بازم میخواستم برم ولی متاسفانه اگه میرفتم می افتادم چون خیلی سخت بود مامان و بابام ۴ ساعت راهو رفتن و با بی احترامی فجیع مادر عروس برگشتن
آخرشم خود اون خانواده به خاطر این که من عروسی آخرین بچه شون نتونستم برم تا تونستن حرف پشتم درآوردن
دیروزم مامانم مجبورم کرد برم بهش سلام کنم و اون روشو کرد اون ور و درست حسابی جواب نداد
خود این خانوم تو شهر کوچیک همه جا رو اباد کرده بود و هیچ کس بهش تو نمیگفتن به خاطر خانوادش من چه گناهی کردم با این مادرو خانوادم...