دیشب تا سکته رفتم ،،،واقعا احساس کردم سکته کردم
دیدین میگن بچه خیلی عزیزه؟من دیشب تازه فهمیدم 🥺
من کلی شرایط سخت گذروندم یکیش و که گفتم منم نمیمونم ولی هیچی اندازه دیشب بهم فشار نیاورده
چند روز مردی تو قهر و دعواس،،،این چند روز اصلا بیرون و به چشم ندیدم ،،صبح بره در قفل تا وقتی برگرده،،،بچه ها رو آخر شبا میبره میرن پارک محله اسکیت
دیروز غروب اومد گفت حاضر شید بریم خونه بازی،،،من و نبرد در و قفل کرد رفتن
وای از ظهر دلشوره داشتم😭 بعد من دلشوره میگیرم یه چی میشه،،،یه ساعتی گذشته بود دختر عمم زنگ زد با خنده گفت کجا بودی بچه ها رو انداختی گردن شوهرت ؟ گفتم پدر دختری رفتن بیرون ،،گفت حالا حالش خوبه؟توام بیمارستانی ؟کمک میخای بیام
وای من واقعا احساس کردم یه لحظه حتی نمیتونم نفس بکشم،،،اون وقطع کردم با زور خودم و جمع کردم هر چقد رنگ میزدم مردی فقط یه بار جواب داد گفت زنگ نزن ببینم چه گلی سرم میگیرم ،،،هیچ کاری ازم برنمیومد،،،در قفل بود نمیتونستم برم بیرون نفس بکشم ،،،فقط گوشی و گرفتم زنگ عموم زدم گریه کردما،،،گفتم بیا در و بشکون من دارم میمیرم ،،،بیچاره اونم نمیفهمید چی میگم چون گریه میکردم😬
فقط گفت ارووم باش میام هستم فلان جا
دیگه نمیدونم چقد گذشت اومدن بچه دستش شکسته بود ،،،بچه رو چک کردم مردی اومد زیر بغلم و کشید گفت ارووم باش سکته میکنی،،،من و میگی؟گرفتمش اینقد زدمش و گریه کردم گفتم دیگه تموم دیگه اصلا یه لحظه هم باهات زندگی نمیکنم قشنگ احساس کسی و داشتم تو قفس مونده و دستش از همه چیز کوتاه،،،با خنده میخواست ردش کنه ،فکر میکرد دارم شوخی میکنم میگفت من و زدی باید تنبیه و شدیدتر کنم ،،،عموم اومد (عموی کوچیکم)فقط یه دست لباس پوشیدم حتی گوشیم گذاشتم کنسول گفتم نمیبرم فقط من میخام برم،،،