بخدا به هرکی میگم میگه میشع اخه بخدا ساکمون رو گداشت گفت برید بعد اون از ما طلبکار بود نفرین میکرد ما رو بخدا میموندن خونمون هفته ای میموندن خونمون کوچیک بود۴۰ متر خودمون ۷ نفر بودیم ما هیچی نمیگفتیم
ناراحت نباش گذر پوست به دباغ خونه میوفته یعنی خودشون تهران کار ندارن شهرستان یه خونه بخرید بعد جنگ
بابام زمین داره هنوز بعد چهل وپنجاه ساله تقسیم نشده اونم عمه هام دارن میخورن بچهاش ونوه هاش رو جمع کرده دورش مااینقدر در خونمون باز بوده میومدن الان سک صاحبش رو نمیشناسه سر زمین هم دعوا وشکایت کشی هست وگرنه حداقل کم کم دو میلیارد میرسه