دوست مامانم با دخترش اومدن خونمون دخترش هم سن خودمه
حرف خاستگار و اینا شد مامانم گفت ایناهم یه همسایمون خاستگارشونه(منظور مامانم با خواهرم بود)بعد دختر دوست مامانم از خواهرم پرسید چرا قبول نکردی خواهرم گفت چرا تا حرف خاستگار و شوهر میاد همه زود ذهنشون میاد رو من نه فلانی(خودم)
دختره هم گفت چون تو خوشگلی
واقعا دلم شکست ایقد گریه کردم ک چشمام پف کرده
من ک خودم اهمیتی ب خاستگار نمیدم و اصلا ذهنمم تو قضیه ازدواج و اینا نیس اما از حرفش خیلی ناراحت شدم
از طرف دیگم مامانم تا یه خاستگار واسه خواهرم میاد میشینه همه جارو پر میکنه و میگه منم خیلی سعی میکنم اهمیت ندم ولی با این کارش داره ب من حس بی ارزشی میده که همه خواهرمو میخان