2777
2789
عنوان

داستان من

145 بازدید | 14 پست

سلام

دوازده سال قبل دختر 28ساله جوونی بودم تو یه شهرستان کوچیک چون ازدواج نکرده بودم خیلی مورد بد رفتاری مادرم قرار میگرفتم اصن از من بدش اومده بود یه غذایی که درست میکرد میخوردم فحشم میداد و کلا از چند سال قبلش بجز یه بشقاب غذا و یه جای خواب خرجی نداشتم اگه لباسی هم میخواستم یا گوشی لب تابی چیزی با پول کار خودم میخریدم اگرم پولم نمیرسید که هیچی نمیخریدم البته من تا دو سه سال قبلش خواستگارای خیلی پولداری داشتم ولی نمیدادن سر مسائل الکی و من هم حدسشو نمیزدم که اینجور باهام رفتار خواهند کرد و اصراری به ازدواج نداشتم

ما چند تا دختر بودیم و من بزرگتر از همه بودم خواهر بعدیم دوست پسرش اومد خواستگاریش و چند ماه که گذشت دیگه اونقد بد رفتاریهاشون زیاد شد که تصمیم گرفتم زندگیمو عوض کنم و سه ماه حسابی درس خوندم برای نظام مهندسی و همچنین ارشد و بعدش که ارشد قبول شدم راهی تهران شدم تا کار کنم و خرج دانشگاهم و خودمو بدم چون بابام گفت من پولی بت نمیدم برای درس به من ربطی نداره

هر سال ماه رمضون یا وزنم بالا می‌رفت یا کلاً برنامه غذاییم به‌هم می‌ریخت 😅


امسال اما فرق کرد… چون با رژیم فست پرو دکترکرمانی جلو رفتم. این برنامه جوری طراحی شده که اگه روزه بگیری دقیق با سحر و افطار تنظیمه، اگه هم نتونی روزه بگیری می‌تونی مثل یه فستینگ اصولی انجامش بدی.

خودم بعضی روزها روزه نیستم، ولی با اینکه روزه نمی‌گیرم، میل به غذا هم ندارم! ولعم کمتر شده، خوابم بهتر شده و حس سبکی دارم.

اگه می‌خوای امسال هم روزه بگیری هم وزن کم کنی

یا حتی بدون روزه فستینگ اصولی داشته باشی

سایت دکترکرمانی رو حتما ببینید

دوازده سال پیش دختر جوون28ساله ای بودم که بسیار مورد بد رفتاری مادرم قرار میگرفتم چون ازدواج نکرده بودم از هیچ تحقیری دریغ نمیکرد با اینکه چند سالی بود که کار میکردم و جز یه بشقاب غذا و جای خواب کاری برام نمیکردن لباس موبایل لب تاب و اینجور چیزها رو خودم میخریدم اگه پولشم نداشتم که نداشتمش تا دو سال قبلشم خواستگارای پولداری داشتم ولی سر ایرادای بیخودی ردش گردن منم فک نمیکردم بعدها اینجور بخوان بام رفتار کنن و اصراری به ازدواج نداشتم
ما چند تا دختر بودیم و من بزرگتر از همه بودم دوست پسر خواهر بعدیم اومد خواستگاریش و از اوجا رسما جهنم برا من شرو شد
مامانم میرفت میاومد میگفت من نمیتونم به خاطر تو مابقی دخترامو نگه دارم بابام میگفت بزرگ کوچیک نمیکنم و از این بحثا
یادمه حتی سر سفره غذا میخوردم میگفت مامان دستت درد نکنه میگفت کوفتت بشه
همون روزا بود که تصمیم گرفتم زندگیمو عوض کنم سه ماه صب تا شب فقط درس خوندم هم امتحان نظام مهندسی دادم هم کارشناسی ارشد
هر دو رو قبول شدم و چون بابام گفت خرج ارشدت به من ربطی نداره راهی تهران شدم کار کنم

رفتم تهران با یه بدبختی کار پیدا کردم دانشگاهم شمال بود مجبور شدم یه خونه شمال بگیرم آخر هفته ها دو روز کلاس داشتم و خوابگاهم تهران بگیرم چون اونجا میرفتم سر کار کلا پولی هم کسی بهم نمیداد یه ترم که خوندم فهمیدم نمیتونم ادامه بدم پولم به خرج شکم وبلیط اتوبوس و حتی کرایه ماشین نمیرسید دیگه کمتر کلاسها رو میرفتم چون پول نداشتم از تهران تا شمال برم تا اینکه زمان امتحانات ترم یک که شد رفتم دانشگاه و به یکی از همکلاسهام گفتم من احتمالا انصراف بدم چون خیلی غیبت دارم و دیگه فایده نداره همکلاسیم گفت نکن اینکارو من کمکت میکم و جاهایی که عقب افتادی باهات کار میکنم شمارشم داد بهم
گذشت شد زمان امتحان یکی از درسام روز جمعه جزوه رو باز کردم بخونم دیدم هیچی نمیفهمم زنگ زدم همکلاسیم گفتم چه کار کنم استرس دارم اونم گفت بچه ها امشب خونه ما هستن شمام بیا با ما درس بخون گفتم من تهرانم شما شمالید گفت خطی بگیر بیا خلاصه من رفتم شمال و با اینکه میترسیدم

ولی ریسک کردم دیگه همکلاسیم اومد دنبالم گفتم مامان باباتون خونن دیگه گفت آره هستن تا رفتیم بالا دیدم مامانش درو باز کرد خیالم راحت شدرفتیمو بچه های دیگم بودن و خلاصه مشغول درس خوندن شدیم. فرداش هم رفتم امتحان دادم و با نمره خوب قبول شدم و زمانی که بعد امتحان زنگ زدم تشکر کنم ایشون پیگیر من شدن و ارتباطمون شکل کرفت و بعد دو هفته گفت به من علاقه داره و حدود ده ماهه بعد ما با هم عقد کردیم
پسر خیلی خوب و زرنگی بود همکلاسی بودیم صلاحیت های نظام مهندسیش رو داشت ولی اصلا پول نداشت نه خونه نه ماشین هیچ هیچ
منم دیدم با اون شرایطی که من تو خونه بابام دارم بهتره ازدواج کنم بلاخره هر دو مهندسیم بعدا درست میشه بهتره از تحمل بدرفتاریا و تحقیرای مامانمه
خلاصه یادمه ده تومن وام گرفت برای حلقه خریدن و مراسم و اینا
اون وقتا تو یه شرکتی کار میکرد حقوقش کم بود بعد عقد یه کار دولتی تو یه شهر دیگه تو استان ما براش جور شد و اومد اونجا خونه اجاره کرد
هفت هشت ماه از عقدمون گذشته بود مامانم گفت میدونم شوهرت پول نداره و گه اینجا باشی بهتر زندگی میتونه جم کنه ولی من نمیتونم تحملت کنم برو پیش شوهرت
بدون عروسی یه هفته بعد اینکه شوهرم خونه اجاره کرد اومدم خونش بدون هیچ وسیله ای
یه مقدار پدر شوهرم و لیوان بشقاب ایرانی ارزون برام خرید با فرش جارو برقی پرده یخچال و لباش شویی دست دوم مال صد سال پیش و البته یه ذرش هم مال جهاز خواهرشوهرم که جدا شده بود بودش
یادمه لباس هامو تو پنل کتاب تا کرده بودم و گذاشته بودم

موقع اوردنم هم مامان اصلا نیومد بابامم فقط منو رسوند خونه شوهرم و رفت

من و همسرم دو تایی یخچال و وسایل کهنه قدیمی رو میسابیدم که حداقل تمییز باشه دست تنها

خونه ایهم که اجاره کرده بدیم تک اتاق و قدیمی بود

کارمند بود و هر چی در می اوردیم خرج شکم میکردیم از همون موقع ها بهترین رو میخوردیم یادمه یه بار مامانم از شهر خودمون اومد اینجا هر چی آجیل و شیرینی و هر خوردنی که داشتم اوردم گذاشتم جلوش که رفته بود همه جا تعریف کرده بود شوهرمم بهترین چیزا رو خرید گذاشت جلوشون

دو سال گذشت تصمیم گرفتیم یه جشن عروسی مختصر بگیریم

فک میکردم جهاز بهم میدن ولی ندادن بهم گفتن نداریم

عروسی رو گرفتیم خرجشو پدر شوهرم داد

از اونجا دوباره همه چی تغییر کرد یه خونه تک خوابه نوساز اجاره کردیم و تمام وسایل دست دوم پدر شوهرم رو پس فرستادیم راستش چند هفته اول روی حصیر منشستیم بعد وام گرفتیم سرویس خواب یخچال و لباسشویی و تلویزیون و اینا رو خریدیم و هر دو صلاحیت های نظاممون رو فعال کردیم و زندگیمون عوض شد در آمد خیلی خوب بود و ما که کلی از همه چی عقب بودیم همه رو پس انداز کردیم خونه بهترین جای شهر خریدیم دو تا ماشین صفر خارجی خریدم یه زمین عالی تو شمال خریدیم و خونه رو با شیک ترین وسایل پر کردیم کابینت درجه یک زدیم گوشیامون رو اپل کردیم و خلاصه تغیر کردیم
میتوستیم کلی سفر خارجی بریم ولی نرفتیم و زندگی ساختیم
یعنی تو هفت سال اینا رو ساختیم

هی مامانم هم زنگ میزد بچه به درد نمیخوره و کاری برا آدم نمیکنه و از این حرفا انتظار داشت براش طلا و کادوهای گرون بخریم ولی من انجام نمیدادم اونم میگفت اینجا نیاید و خلاصه تحولیمون نمیگرفت مام میدیدیم دوست نداره بریم اونجا سالی یه بار میرفتیم
خونه که خریدیم نوساز بود شهر اونا تا جایی که ما هستیم دو ساعت راهه به زور اومد گفتم نیخواد بیایی خودمون انجام میدیم گفت میترسی یه هفته خرج شکممو بدی گفتم بیا اکی اومد دید خیلی کار زیاد همون روز زنگ زد بابام اومد برش گردوند باز ما دست تنها موندیم رفت همه جا گفت به من چه خودشون انجام بدن
دو سال پیش برا آخرین عیدی که رفتیم اونجا گفتم یه روز یه ناهار میایم و میریم وقتی رفتم دیدم حتی ناهار درست نکرده بود ما شبش برگشتیم شهری که ساکنیم
همون سال حامله شدم مامانم زنگ زد میخوایم بیایم اونجا حامله ای ببینیمت تولدتم که هست غذام خودم میام میپزم بش گفتم قدمت سر چشم غذام از بیرون میگیرم همسرم هم کلی هزینه کرد و تا اونجایی که از دستمون بر میاومد انجام دادیم
متاسفانه تو سه ماهگی جنین ایست قلبی کرد و من مجبور به کورتاژ شدم مامانم اومد اینجا و یه هفته بود من سه روز بستری تو بیمارستان بودم
اونقدر خون از دست دادم که بهم خون زدن ما یه هفته تمام وعده ها رو از بیرون گرفتیم چون غذای بیمارستان رو نمیخورد و تو خونه هم آشپزی نمیکرد و اتاق خصوصی گرفته بودیم که اذیت نشیم بعد مرخص شدن مامانم به زور منو برد خونشون و بعد دو روز که اونجا بودم نشست با بچه هاش جلوم شام خوردنو و اجازه نداد سر سفره بشینم یعنی غذا خوردن و به من که مهمونشون بودم ندادن و من تا صبح قهر کردم و چیری نخوردم ک فرداش که اعتراض کردم این چه رفتاریه هرچی از دهنشون در اومد به من و همسرم گفتن و منم زنگ زدم شوهرم اوردم

هنوز قهرم باهاشون فقط با بابام حرف میزنم از پارسال قهرم

مشکلی هم نداشتم ولی یه ماهه هر شب خواب میبینم تو جمعشونم

میخواستم برم تراپی اینا رو بگم گفتم بذار اینجا بگم شاید آروم تر بشم

خب تو الان مستقل شدی بیخالشو شو فقط سرسری باهاشون خوب باش اونم بخاطر خدا میگه والدینتون خوب رفتار کن ...

چند سالی همین کارو میکردم میدونم میگه الان وقشته از شما به ما برسه و اگه نه اصن نباشین

خشک و خالی قبول نداره

اونقد بد رفتاری میکنه که نگو البته قبل این یه سال

الان یه ساله قطع ارتباطم براش مهم نیست عین خیالشم نیست منتها من نمیتونم خودمو از این خشم نجات بدم یه ماهی هست خواب میبینم

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792