تو را با غیر می بینم؛ صدایم در نمی آید
دلم می سوزد و کاری ز دستم، بر نمی آید...
شبان آهسته می گریم؛ که شاید کم شود دردم
تحمل می رود؛ اما شبِ غم سر نمی آید...
چه سود، از شرحِ این دیوانگی ها... بی قراری ها...
تو مهِ بی مهری و حرفِ منت؛ باور نمی آید
ز دست و پای دل بر گیر؛ این زنجیرِ جور، ای یار
که این دیوانه گر عاقل شود؛ دیگر نمی آید...
دیگر نمی آید🥀
شعر: اخوان ثالث✨️