ظهر عمم زنگ زد افطاری دعوت کرد خونشون بعد من نمیخواستم برم حتی بهونه هم اوردم اما چن بار زنگ زدن بالاخره منو مامانم پاشدیم رفتیم بعد عموم اینا بودن با یه عمه دیگم بعد خانواده عروس همین عمم هم بودن بعد همین عمم یه پسر کوچیک داره ۱۸سالشه چون من بچگیم پدرم فوت شده همشون منو دوس دارن بعد این گاهی میاد خونه ما برام خوراکی اینا میاره عین یه داداش کوچیکه برام بعد تو مهمونی اومد پیش من نشست گفتیم خندیدیم مث همیشه بعد رفتن مهمونا عموم عصبانی شد که زشته جلو مهمونا و اینا درحالی همین پسر عمم با دختر عمم که میشه دختر خاله اون همین رفتارو داره نمیدونم دیوار من کوتاهه یا نه بعد مااسنپ گرفتیم بیاییم خونه همین پسرعمم گفت منم میام خونتون و اینا صب برمیگردم منم بخاطر برداشت عموم گفتم نیا لطفا و اومدیم خونه اون گفت میرم خونه زندایی عمم گفت باشه بچم امانت شما اما من بخاطر عموم اونطوری گفتم
مطئنم عمم خیلی ناراحت شد و خیلی بد شد
گاهی با خودم فک میکنم میبینم مقصر چیزایی میشم که دست خودم نیست مثلا اگه بابا داشتم و این حرفارو نمیشنیدم یا بخاطر یه مهمون اومدن این همه مشکلات نداشتم
دیگه دارم زیر بار مشکلات و لگد زندگی له میشم🥲