از پارسال دوست شدیم... بعد مثلا زنگ میزد میگفت میخوام بیام خونه تون ریاضی بهم یاد بده یا مثلا جزوه برام بفرست ولی وقتی باهاش مسابقه شرکت میکردم هیچ کاری نمیکرد غیب میزد یا مثلا امتحان داشتیم بهم نمیگفت امتحانه وقتی غایب بودم. بعد سر اینکه کتاب رمانم از پارسال پیشش هست و مامانم بهش گفت بیارش میخوامش بهش بر خورد گفت چرا باید مامانت بگه خب وقتی من بهش میگفتم نمیوورد! کتاب های کتابخونه هم می دزده برای خودش. جزوه زیست مو برد بعد یک ماه بهم دادش! بعد همش میگفت ما پولداریم ما بابام مدیره و... خونشون شهرکه کرایه نشستن کلی پز میده. رفت با یک اکیپ دیگه وقتی از اونا جزوه میگیره سریع بهشون میده! ولی دیگه مثل اونا شده چند روز پیش باهم رفته بودن تو کتابخونه در و قفل کرده بودن رو خودشون! معاون دعواشون کرد