سلام بچه ها من پناهم،متولد ۸۳ ام و دانشجو ترم ۶ مشاوره ام
میخوام باهاتون درد و دل کنم
از وقتی یادمه همیشه به خاطر بابام خجالت زده بودم توی کل فامیل و اصلا روابط فامیلی نداریم به خاطر بابام،۱۳ سالم بود که بابام رفت زندان بخاطر بدهکاری و چک برگشتی و ما با بدبختی درش اوردیم و همه چیمون رو فروختیم تا تونستیم درش بیاریم،بعد از اون دیگه ما مستاجر شدیم و باباهم رفت راننده اسنپ شد و دارایی ما شد یک ماشین سمند
امسال بابام باز رفته نزول کرده و بدهی چند ملیاردی بار اورده و چند ماهه زندانه و چندتام کلاهبرداری انجام داده و پنهان از ما رفته زن دوم هم گرفته!!!!!!!!
دیگه امیدی به آزادیش نداریم یعنی چیزی نداریم و فامیلم کمک نمیکنن چون بار اولش نیست
ما عادت کردیم به نبودنش،الان فقط من هستم و مامانم،یه خواهر هم دارم که سرخونه زندگی خودشه و اونم بدبخت شده بخاطر بابام چون همش حرف میشنوه از فامیلای شوهرش.
جای من بودید چیکار میکردید؟به ازدواج فکر میکردید؟با این پیشینه پدرم؟خواستگار دارم ولی همه رو رد میکنم به خاطر بابام و کاراش و زن دوم گرفتنش