هویچ پلو
دیگه آخرشه برنجو دم گذاشتم
من مامانم خیاطه و از چند ماه قبل گفتم لباس چی میخوام و میخواستم بر اساس لباسم پارچه بخرم. خود مامانمم از این موضوع استقبال کرد و گفت خوبه منم از همین سبک لباسا میخوام که منم گفتم عالیه بریم پارچه بخریم سروقتش
گذشتتت تا امشب که رفتیم خرید قرار بود دوتایی بریم اما دلم سوخت و به خواهر دیگمم گفتم بیاد اونم متاهله و اومد و رفتیم خرید. قبل اینکه به مغازه های پارچه فروشی برسیم هی میگفت مامان خسته میشه مامان گناه داره لباس بدوزه فلان مغازه از این مدل لباسا داره برو بخر و از این جور صحبتا. منم میگفتم نه میخوام مناسب سلیقم دوخته شه. حالا خواهرم که اینقدر داشت حرف میزد خودش دنبال مدل برا دوخت و دوزه و شاغلم هست درآمدش بالای 50 تومنه ولی زورش میاد بره آماده بخره و از روی حسادت میگفت نه نذوز برو آماده بخر
آخر سر خرید پارچه شلواری یجورایی با مامانم دست به یکی کردنو نذاشتن بخرم و گفتن شلوارو آماده بخر که یه مغازه رفتیم سبکی که میخواستم نداشت و کلا مدلاش قشنگ نبود و خواهرم گفت از فلان مغازه داخل شهر میتونی مدلی که میخوایو پیدا کنی😐😐 د آخه تو که بلدی همه مغازه هارو چرا نمیری آماده بخری 😒😒
خلاصههههه توی راهم مامانم غیر مستقیم گفت که اره وقت نمیکنم بدوزم تا عید سرم شلوغه و از این جور حرفا
منم چیزی نمیگفتم و فقط خودخوری میکردم
رسیدم خونه زنگ زده بود سر یه موضوع دیگه بهش توپیدمو گفتم از این رفتارا و منتا خسته شدم هرسال همین موضوعه و میبرم خیاط دیگه بدوزه بدون منت. مامانمم گفت نه بیار خودم میدوزم و شلوارم پیدا نکردی خودم میدوزم که فایده نداشت دیگه دلم حسابی از دستش شکسته بود
خواهرمو دیدنی خودشو گم میکنه 😐😐 جفتشون باهم متهد شده بودن ریخته بودن روم 😑😑😑