امروز یاد این دوستم خیلی افتادم نمیدونم چرا
من کلا تا وقتی که حرف نزنم همه از من خوششون میاد چون قیافه و هیکل خوبی دارم ولی اخلاقم افتضاحه بخاطر تروما هاییی که داشتم
من مادربزرگم مدیر مدرسه بود ولی من تو یه مدرسه دیگه درس میخوندم که مدیرش دوست مامانبزرگم بود ولی یکبارم پارتی بازی نکرد اتفاقا خیلی با من بد بود
من درسمو میخوندم اما شیطونی و قرتی بازی هم درکنارش فراواااان داشتم
تو کلاسام با دوستای صمیمی خودم فقط ارتباط داشتم
یه دختری بود خیلی خودشو مظلوم نشون میداد
به اسم ملیکا و جوری رفتار میکرد که من دلم براش بسوزه و باهام دوست بشه و در آخر باهاش دوست شدم
و این ملیکا رقابت و حسادتش شروع شد و با این حسادتی که داشت گند زد به زندگی خودش
اگه هستین بقیه داستان رو هم بگم