2777
2789
عنوان

🦢🍷✨️

25 بازدید | 0 پست

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست

میرسم با تو به خانه ، از خیابانی که نیست

میشینی رو به رویم خستگی در میکنی

چای میریزم برایت توی فنجانی که نیست

باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟

باز میخندم که خیلی ... ، گرچه میدانی که نیست

شعر میخوانم برایت واژه ها گل میکنند

یاس و مریم میگذارم توی گلدانی که نیست

چشم میدوزم به چشمت ، میشود آیا کمی

دست هایم رو بگیری بین دستانی که نیست؟

وقت رفتن میشود با بغض میگویم نرو

پشت پایت اشک میریزم در ایوانی که نیست

میروی و خانه لبریز از نبودت میشود



باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست:)

نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند ، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که میتوانست انتخاب کند پر از انسان بودند _کتابخانه نیمه شب

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز