دست میکردی جیبت پول اسنپو میدادی یهمو قاطی کرد پرید تو کمد طلاهامو دراورد گفت میرم میفروشم برات اسنپ میگیرم
رفت جلو در گفتم به هر جا میخای بری مردونگیت اومد گلدونو پرت کرد تو دیوار دختر کوچیکم ۲ سالشه زد زیره گریه منم نقطه ضعفم دخترمه گفتم با این اخلاق گهت و بی توجهیات هد کی جای من بود با صد نفر رفته بود یهو قاطی کرد اومد محکم زد تو سرم نیم ساعتی گیج میرفتم هر چی از دهنمون درومد بهم گفتیم
زندگیم پراز چالش و پستی بلندی بوده این یه نمونه خیلی معمولی از دعواهامونه
میدونم طولا نی شد
۱۲ سال ازم بزرگتره
سنتی ازدواج کردیم دوتا دختر داریم
به کس دیگه علاقه داشتم خانوادم رضایت ندادند چون پسره دانشچو بود و چیزی نداشت
خیلی زندگی سختی داشتم دلم طلاق میخاد اما حمایت گر ندارم پدر مادرم تو دعواها و قهرهامون پشتم بودن اما تو طلاق حمایت نمیکنن
نمیدونم باید چیکار کنم جونم به لبم رسیده دیگه از بحث و جدل و کتک کاری بی احترامی خسته شدم
هم من و هم همسرم با هیچکس جز خودمون دوتا اینجوری نیستیم اصلا باهم نمیسازیم جدیدا دیگه خیلی زیاد شده دعواهامون یه بحث ساده تو زندگیمون تبدیل به یه فاجعه میشه لطفا از تجربیاتتون بگید توی شرایط مشابه شما بودید چه میکردید
مدتیه خیلی باهم بحث و کتک کاری داریم